تاریخ درج خبر : 1395/02/05
کد خبر : ۵۴۱۰۵۸
+ تغییر اندازه نوشته -
سعید پرندوار

چنگـی به دل نمی زنـد خــاک سیـــــــاه شهـــرم …!!!

parand

راستی ، دروغ گفتن را ، خوب یاد گرفته ام …! حال من خوب است ، خوب ، خوب …
درگیر و دار آن همه اندوه نامت را نیز فراموش کرده ام . حال مرا اگر پرسیده باشی ، ملالی ندارم جز یادآوری رنج و فقری که در نگاهت نشسته و جسم و جانت را فرسوده است .
بهترین سالهای عمرت را در اضطراب و فکر نان شب خانواده ات تلف کردی ، آن همه استعداد و ظرفیتت را بر سر چهار راه ها و در قلیانی ها به باد فنا سپردی ، اما می دانم چاره ای نداشتی …
هنرت را به کدام هنرکده می بردی ؟ شورت را باید به کدام شورآباد ؟ غمت را در کدام چاله باید مدفون می کردی ؟
اگه انسان بوده باشم باید از عذاب تو در عذاب بوده باشم ، باید در نهایت خوشی ها و کامرانی ها دلم برای اضطراب تو در اضطراب بوده باشد .
اصلا می توانی دمی بنشینی و فکر کنی ؟ اما فکریدن فراغت بال می خواهد و دلی فراخ که نداری …
جناب که به لطف دکمه های چهار فصل بسته ی یقه ی سفید پیرهن ،شعله های ایمان و اعتقاد و عشق به خدمتش سربر نمی کشند و با بی باکی تمام در کلاسهای درس پول انتفاعی ، سیاست گربه و موش را با شستشوی فوق مدرن ، ذهنا را حکاکی می کند و بی خیال شاگردان بسیاری که در کلاس های کپری از سرما مچاله و بی درد از دود بلوط گریه می کنند و به دور از آب آشامیدنی سالم برایشان ، ریش خود را به سینه ی آسمان شهر می دوزد .
و حتی شبی از کابوس صورت های ذوب شده ی دختران نیم سوز نماز شبش ترک نشد و هنوز به احدی از خلق پاسخ نداده ، همچنان نماد های ایمانش را حفظ کرده ،
یقه ی پیرهنت را سفت بچسب و مواظب بسته بودن دکمه ی سر آستینت باش و با همان ایمان و اعتقاد به کارت ادامه بده و پته ات را بریس …
گل پرپر کند و ریشه برویاند بر سر مزارت حسین جان که گفتی این روزها به جای” شرافت” از انسان ها فقط” شر” و ” آفت” می بینی …..!
چه ساعتها که حسرت یک زندگی حداقلی با امکانات حداقلی را خوردی . ساعت هایی که می توانستی در آنها به مطالعه بپردازی ، بگویی ، بخندی و هیچ کس را به حساب نیاوری .
این گلوله ی کشنده ی توپ فقط از کجای تاریخ زورگویی ها و خودخواهی ها به این سمت شلیک شده و صدای ناهنجارش کاسه ی سر امروز را سوت می کشد .
واللهه … چنگی به دل نمی زند خاک سیــاه شهرم …!!!
اما ناراحت نباش ! برای تسکین دلت و نه درمان آن بر سر وکیل آینده ملتت گریه کن و بگو که : خانه ات آباد برادر …!!! شیر پاک خورده ای ، درد کشیده ای ، با غیرتی و انسانی ، انسان …
فکری به حال جوانان این شهر نه ! این بیغوله کن ، که از فقر و بیکاری در منجلاب عشق خلاف دست و پا می زنند .
فکری به حال این همه پروانه کن که در منجلاب متعفن بی اعتنایی ها گرفتار آمده اند و یارای پرواز ندارند
فکری به حال این خاک کن که از سترونی و نازایی در خود فرو می ریزد
فکری به حال آبروی بر باد رفته و موجودیت از یاد رفته ی این خاک کن
فکری به حال خیابانهای زخمی و بی صاحب این شهر کن
فکری به حال پینه های دل های جوانانمان کن و قدرشون رو که هیچ دارویی التیامشان نمی بخشد را بدون ، که لایق تر و شایسته تر از اونا فقط خودشونن
فکری به حال دیوارهای خانه های شهر کن که میزبان سرنیزه و شیشه های شکسته اند
فکری به حال … به حال خودت کن که همیشه انسان باشی و انسان بودنت را به رخ عام و به رخ خاص بکشانی و دعای خیر مادران و غیرت جوانان این دیار پاک را پشت سرت نگه داری و آن وقت است که می توان نفس حبس شده را در هوای اکوتوریست و فرهنگ و تاریخمان رها سازیم …
به قول و یاد هنرمند فقید حسین پناهی :
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208