تاریخ درج خبر : 1395/04/17
کد خبر : ۵۴۶۳۱۷
+ تغییر اندازه نوشته -
دكترمهدي هرمزپور*

علی صفایی حائری؛ «زندگی یک شهید، فاصله طلوع تا طلوع است»

hormozpor

در سال‌های کودکی، دوست و فامیلی داشتم به نام سعید. با سعید بعدها همسایه و هم‌کلاسی هم شدیم و هرروز باهم بودیم. جوری که اگر روزی ما را باهم نمی‌دیدند، همه تعجب می‌کردند. سال 79 که دانشگاه قبول شدم و می‌خواستم بیام تهران، لحظه خداحافظی با سعید از همه دردناک‌تر بود….

خلاصه با سعید می‌رفتیم و می‌آمدیم و می‌گفتیم و…

سعید آدم باهوش و باسوادی بود. اطلاعات عمومی‌اش فوق‌العاده بود. نگاهش به مسائل فراتر از سنش بود. سعید مرا با شریعتی آشنا کرد و زنگار نفرتی که به‌واسطه برخی کج‌گویی‌ها و کج‌فهمی‌ها نسبت به شریعتی بر چشم و گوش و دل من حک شده بود، به‌واسطه صحبت‌های مستدل سعید، از بین رفت و نه اینکه شیفته شریعتی شوم بلکه واقع‌بینانه‌تر به او نگریستم.

در لابه‌لای صحبت‌های سعید، یک اسم هرروز تکرار می‌شد و آن‌هم کسی نبود جز علی صفایی حائری». روحانی باصفایی که اهل قم بود.

سعید او را دیده بود. چون شوهرخاله سعید روحانی بود و به‌واسطه او، آقای صفایی چندین بار به یاسوج و بلکه روستای دشت روم رفته و سعید او را می‌شناخت.

سعید آنقدر از صفایی گفته بود که من ندیده، شیفته و عاشق و مرید صفایی شدم.

بعدها مثل تشنه‌ای شدم که دنبال چشمه‌سار اندیشه صفایی بودم، اما سراغش را از هر کس که می‌گرفتم جز سراب نمی‌دیدم. بعدها در یک سفر زیارتی به سوریه از روحانی کاروان که آدم باسوادی بود سراغ صفایی را گرفتم. می‌گفت خیلی نمی‌شناسم ولی می‌گویند مرید‌باز بود… و همین.

کام من در عطش قهرمان داستان‌های من و سعید روز به روز بیشتر می‌سوخت تا اینکه سال 89 با انسان وارسته و بزرگواری از شهر قم هم‌کلاس و رفیق شدم. بعد از ساعت‌ها گپ زدن، از او پرسیدم صفایی را می‌شناسی؟ قطرات اشک جاری شده بر گونه‌اش بعد از شنیدن نام صفایی، لبان خشکیده از عطشم را سیراب کرد….

آن دوست خود از مریدان، شاگردان و دل‌بستگان صفایی بود….

محمود، بعدها برای آنکه کام تشنه من از چشمه‌سار اندیشه صفایی کاملاً سیراب شود، مرا به قم برد و با حلقه دوستان نزدیک صفایی آشنا کرد. محمود مرا با آثار ارزشمند استاد از جمله مسئولیت و سازندگی، نامه‌های بلوغ، وارثان عاشورا، غدیر، تو می‌آیی، صراط، رشد، ذهنیت و زاویه دید و… آشنا کرد.

و اینک من سیراب از زلال اندیشه آن مرد خدایم.

روحانی کاروان سوریه درست می‌گفت. صفایی مرید‌باز بود و در خانه‌اش به روی همه گشوده بود و وقتی به او گفته بودند چرا با هر کس و ناکسی معاشرت و رفاقت می‌کنی، پاسخ داده بود که این‌ها بعد از معاشرت با من عیب و ایراداتشان از هزار به پانصد رسید اما آیا شما توانسته‌اید ایرادات خود را از دو به یک برسانید؟

صفایی پدر شهید بود. با شهادت انس و الفت عجیبی داشت. می‌گفت فاصله زندگی یک شهید، فاصله طلوع تا غروب نیست بلکه فاصله طلوع تا طلوع است…

می‌گفت وقتی ناگزیر مرگ سراغ ما می‌آید چه بهتر که ما پیش‌دستی کنیم و به پیشواز بهترین مرگ که همانا شهادت است برویم….

به فرزند شهیدش سفارش کرده بود که اول شهید شو و بعد برو جبهه…

صفایی عاشق امام و انقلاب بود اما نه آن‌گونه که چشم بر واقعیت‌ها ببندد و کاستی‌ها را فریاد نزند… می‌گفت توجیه حماقت، تخریب خیانت و تکمیل رسالت است.

مرگ در نگاه صفایی شیرین‌تر از عسل بود. می‌گفت مرگ در امتداد زندگی و بلکه انقلابی در زندگی است.

شبی میهمان برادرش بود و بر پشت‌بام خانه او نشسته بودند. گلایه کرد که چرا می‌گوییم خدایا تا ما را نیامرزیدی از این دنیا نبر؟» این جمله بوی دل‌بستگی به دنیا می‌دهد و طلبکاری از خداست. گفتند چه بگوییم؟ گفت باید بگوییم خدایا بیامرز و ببر و بعد به آسمان نگاهی انداخت و آهی کشید و گفت:

خدایا! بیامرز و ببر…

و فردای آن روز در حالی که مسافر حرم مطهر امام هشتم بود، در مسیر بر اثر تصادف، از فرش به عرش رسید و به آرزویش رسید….

و اینک در آستانه بیست و یکم تیرماه هفدهمین سالروز رحلت جان‌سوزش یاد و خاطرش را گرامی می‌داریم.

 (متخصص اعصاب و روان)

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • محسن جبارنژاد می‌گه:

    ایشان مرد بزرگی بود اندیشه های بزرگی هم داشت.من همین دیشب ناخودآگاه بع ذهنم رسید که جهت تکریم این مرد بزرگ، خوب است کسانی بیایند و مجموعه خاطرات مردم منطقه ی بویر احمد از مرحوم صفائی رو تدوین کنند. البته این رو به یکی از دوستانم که آثار ایشون رو خونده بود پیشنهاد دادم.همین برادر بزرگوارمون( آقای دکتر هرمزپور) میتوانند بانی این کار خیر باشند و هم نوعی ادای دین است به نسبت به مرحوم صفایی…

200x208
200x208