تاریخ درج خبر : 1395/04/31
کد خبر : ۵۴۷۷۳۴
+ تغییر اندازه نوشته -
مهدی غفاری

روشنفکری؛ بچه‌یِ بندِ چالَه!

m.gh

نقدِ تازیانه وارِ جریان روشنفکری ایران کاری ست هم لازم، هم به درد بخور و هم ( برای این سرزمین ) واجب تر از نان شب.

اما ستیز با این جریان آنهم  با نگاهی شبه امنیتی همراه با نواختن شیپور تاریخ از سر گشاد آن، چیزی جز رفتنِ یکسویه به قاضی بلخ! برای به کرسی نشاندن حرف خود نیست. نتیجه ی چنین کاری از پیش آشکار است؛

( روشنفکران می شوند مشتی آدم های فریب خورده ی غرب زده یِ نادان که خود و مملکت خویش را به هیچ فروخته و می فروشند و روشنفکری نیز جریانی می شود علیل و رنجور که جز نادانی و پس ماند و وابستگی چیزی برای مردم و میهن به ارمغان نیاورده و نخواهد آورد. پس هر چه آسیب و عقب ماندگی و درد است از روشنفکریِ بیمار و روشنفکرانِ عقده ای ماست که البته روز به روز به پایان خویش نزدیک می شوند.)

باری! ” سالهاست که این گرگ با گله آشناست. “

چنین ستیزی هم یادآور یک داستان کوتاه لری به نام  ( بچه ی بند چاله ) است و هم سخنی از سعدی را پیش چشم می آورد؛

داستان از این قرار است؛

در روزگار کهن، زن میانسالِ فربه و زیبایی بوده که از همسر مرده اش بچه ای به یادگار داشته. روزی این بیوه بساط تیر و تاوه و خنَک را راه می اندازد کنار چاله یِ آتش برای پختن نان و مُشتک و چنگال. بچه هم که سن و سال کمی داشته می آید می نشیند کنار او. دیری نمی پاید که مردی از آن گذر می گذرد. مردی پا به سن گذاشته با گردنی ستبر و مویی انبوه بر سر و صورت و شالی بر کمر. زن و آتش و نان را می بیند و کج می کند به سمتش. می رسد، با صدایی بم و گیرا که انگار از تهِ تاریخ می آید و گویی هزار غریزه یِ مردانه در چشمه یِ خویش دارد، سلامی می کند، می نشیند و در حالی که زیر چشمی به زن نگاهی می افکند، از او می خواهد که نانی برایش بپزد. بیوه زن که کمی دستپاچه شده سری تکان می دهد که یعنی؛ باشد. بنشین. بگذار نان کردن بیاغازم و آنگاه به تو دهم. این دستپاچگی کار می دهد به دست زن و ناگاه بادی از او در می شود، صدا دار و بد بو. تا گندش بالا نیاید، زن دو دستی می زند بر سر بچه یِ بیچاره با این نهیب که؛ خجالت بکش. جلویِ مهمان همچشم و این بچه بازی ها؟! بچه که می داند چه شده اما نمی داند چرا مادر بر سرش کوفته و نهیبش داده، در خود فرو می رود و حلقه ی اشک در چشم، سر به زیر خیره می مانَد در شعله یِ آتش. مرد می بیند و می شنود، می خواهد کاری بکند برای ماست مالیِ قصه اما باید زور بزند تا از خنده منفجر نشود، پس می کوشد تا گلویی صاف کند و چیزی بگوید که ناگاه از او هم بادی در می رود، بد از بدتر. چه کند، چه نکند، دستش را دراز می کند و تندی می کوبد بر سر بچه ی سر به زیر که یعنی؛ کار، کار اوست. بچه شکیبایی از کف می دهد، در حالی که چشمان سرخش از حدقه بیرون زده، زار می زند زیر گریه. این کار برمی خورد به رگِ مادری زن. برآشفته رو می کند به مرد که؛ چه خبر است؟ چرا بچه را می زنی؟ مرد دستپاچه اما تند پاسخ می دهد؛ تو زدی، من هم زدم. زن می گوید؛ من مادرش هستم، می زنم. تو چکاره ای؟ مرد پاسخ می دهد؛ هیچ کاره. اما دیدم اینجا هر کسی گند بالا می آورد می زند توی سر بچه ی بندِ چاله. من هم زدم.

و اما سخن سعدی آنکه؛

( این چه مردمانند که سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! )

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سانسورچی می‌گه:

    عجیب است که چرا برخی نظرات را انعکاس نمیدید
    چند روز پیش نظری بر این نوشته دادم که درج نکردید.
    شاید چون گفته بودم پاسخی ضعیف و نوعی فرار از پاسخ جزء به جزء به مطلب نویسنده قبلی بود، از انعکاس آن خودداری کردید!!!!
    قرار نیست همه نظرات در تعریف و تمجید باشند یا لزوما به جهت خوش آمد دست اندرکاران سایت نوشته شوند.

  • بئاتریس می‌گه:

    جناب دکتر غفاری نظیر مولانا جلال الدین با طرح داستانهای به ظاهر مبتذل از آنها نتایج عالمانه ای استخراج میکند. که بیانگر هوش و ذکاوت فراوان و فوق العاده اوست.او را باهوشترین نویسنده در این دیار دیده ام. او آنتوان چخوف ماست. پزشکی همسر قانونی اش و ادبیات معشوقه ی اوست!!!

  • سعيد ح می‌گه:

    جناب غفاری عزیز
    مطلب زیبایی بود
    ولی جواب مطالب سید یوسف مرادی نبود
    ظاهرا مرادی درست گفته است که این جریان عقیم است
    مرادی تحلیل تاریخی کرده است
    من هر چه مطلب در جواب مرادی میبینم منتشر می شود هیچ دست آوردی برایم ندارد
    با این روند مقالات وی می تواند روی ذهن جامعه تاثیر بگذارد
    اگر چه مرادی در حقیقت درست گفته است

    • گلبای می‌گه:

      جناب سعید
      جواب خوانندگان را به آن مقاله، خود بهترین پاسخ بود. مقاله ای که بر اساس دروغ بنا نهاده بود.
      و بدلیل بی اعتباری حذف شد.
      نقد باید تحلیلی باشد. شاید نوشته آقای غفاری و مختاری چنین خصوصیتی نداشته باشد. اما دلیل بر اعتبار آن نوشته مبتذل پر از فحش هم نیست.
      گویا ایشان روشنفکر را با فحشهای حکومتی مثل عامل استکبار، فتنه گر، و…. در یک ردیف قرار داده.

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    احسنت تنها کلامی است که می توان برای نوشته های عمیق و پرمغز تو نوشت
    ای فخر عالم پزشکی در این زمانه پول محور اندیشه گریز.
    ایکاش سید یوسف مرادی عزیز دشمنان واقعی مردم را بهتر باز می شناخت و سنگ را رها کرده و برای بستن سگ تلاش بیشتری می کرد.
    حیف از آن دغدغه مردم و عدالت و این هضیان های از سر دشمنی با آزادی و روشنفکران این چشمان بینای جامعه.
    دشمنان مردم کسان دیگری هستند و صدالبته هستند برخی که تلاش می کنند خود را در لباس شبه روشنفکری بنمایانند و البته بیشتر در قامت اشرافیت و زراندوزی و زرمحوری سیر می کنند و نظریه پردازان توجیه همین بازار پرمنفعت کسب و سودای خویش هستند…
    پس یوسف عزیز اندکی تامل…

  • الهامی می‌گه:

    این مقاله پاسخی بود به مرادی؟؟اگر دلیل منطقی بیار جواب بده بعنی چه این ادبیات احمدی نژادی؟؟

200x208
200x208