تاریخ درج خبر : 1395/05/21
کد خبر : ۵۴۹۵۷۹
+ تغییر اندازه نوشته -
محسن جبانژاد

من، فرخنده و یک دنیا مهربانی!

محسن جبارنژاد

اواخر دهه‌ی 70 حدود چهار پنج سال متوالی به محض اتمام امتحانات خردادماه در مقطع دبستان، با لذتی وصف‌ناپذیر راهی منطقه‌ی عشایرمان اصطلاحا (سرحد) می‌شدم. منطقه‌ای خوش آب و هوا به نام موردراز (منظور موردرازِ حوالی یاسوج نیست). اولین کاری که می‌کردم این بود که مختصر پولی از پدرم می‌گرفتم و آن را به طور معمول به دوقسمت تقسیم می‌کردم. بخشی از آن را نُقل و شیرینی و بخش دیگر را کفش پلاستیکی می‌خریدم. یک کوله پشتی ساده هم جهت سفر با خودم همراه داشتم. ایستگاه بابکان روبروی پارک شهرداری قدیم بود که البته مسافران روستاهای سپیدار و جلیل هم که با ما هم مسیر بودند به همین ایستگاه می‌آمدند. به ایستگاه که می‌رسیدم برای

آمدن ماشین لحظه شماری می‌کردم. از دور که مینی‌بوس قدیمیِ آبی رنگِ حمزه را می‌دیدم، انگار تمام دنیا را به من داده بودند. سوار می‌شدم و به محض حرکت ماشین تا رسیدن به ایستگاه آخر که روستای بابکان بود، غرق رویاهای بچگی خودم می‌شدم. شوق عجیبی داشتم برای رسیدن به موردراز، شوق دیدن کوه و درخت و چشمه و انسان‌های باصفا و صمیمی عشایری، کشک، دوغ، کره و عطر نان محلی … و از همه مهمتر شوق دیدار فرخنده… فرخنده را اگر بخواهم در یک کلام خلاصه کنم می‌شود مهربانی… اصلا فرخنده یعنی خودِ مهربانی… فرخنده زن عمویم بود، اما واقعا برایم مادری می‌کرد.

بابکان ایستگاه آخر بود. آنجا پیاده می‌شدم. ده بیست کیلومتر راهِ کوهستانی و بعضا صعب‌العبور پیش رو  بودکه باید طی می‌شد. از بابکان با پای پیاده می‌آمدیم تنگه‌ی آبشور. جایی که میان آنجا و موردراز یک رشته کوه حائل قرار دارد. اکثر اوقات مسیر صعب‌العبور این رشته کوه را از قسمت پایین آن که مشرف بر رودخانه ی شور (در اصطلاح محلی رود سور) بود می‌پیمودیم تا بر فراز آنجا برسیم به جایی که موردراز پیدا میشد و البته بقیه‌ی مسیر تقریبا سرازیری بود. اوایل شب و  بعد از کلی پیاده روی خسته و کوفته میرسیدیم به کپر عشایری‌ای که سهم‌اش از روشنایی یک چراغ قدیمی نفتی بود، اما در حقیقت چشم و چراغ حقیقی این کپر محقر عشایری وجود فرخنده بود که هم نور میداد و هم گرمابخش بود. طولانی بودن مسیر، امانمان را می‌برید و  تنها چیزی که خستگی من و هر میهمان خوانده یا ناخواندهای را برطرف می‌کرد لبخند مهربانانه و مادارانه‌ی فرخنده بود…

البته من که مهمان نبودم! کسی که سه ماه سه ماه آنهم چهار پنج سال پشت سر هم جایی تِلِپ می‌شود که دیگر مهمان نیست خود صاحب خانه است!!! فرخنده مرا مثل بچه‌هایش و حتی اغراق نیست اگر بگویم بیشتر از بچه‌های خودش احترام می‌کرد در آن مدتی که تابستان ها مهمان او بودم، هیچ‌گاه اخم و تَخمی از او ندیدم، هر چه بود لبخند بود و مهربانی … و به همین خاطر بود که هر سال کل تابستان را به موردراز می‌رفتم.  فرخنده برایم هم پدر بود و هم مادر و واقعا جای هر دو را  برایم پر می‌کرد و  همین باعث می‌شد که در کنارش احساس آرامش کنم و تمام دلتنگی‌هایم را که بر اثر دوری از خانواده عارض میشد تحمل کنم. جالب آنکه من آن موقع بشدت فضول و پرجنب و جوش بودم حتی یک بار کپر عمویم  را  بر اثر بازیگوشی به آتش کشیدم، کپری که تمام دار و ندار او و فرخنده در آن بود و البته باز هم دریغ از یک اخم فرخنده

به این بچه‌ی تخس بازیگوش!!! سهم ما از این بازیگوشی، خرابکاری و آتش زدن بود و سهم فرخنده گذشت و مهربانی و مگر غیر از این را می شد از او انتظار داشت؟…

مهربانی، مهمان نوازی و سخاوت سه خصلت برجسته‌ی فرخنده برای من بود. خصال نیکوی او چونان  چشمه‌ی جوشان و فیاضی بود که همیشه از آن سیراب می‌شدم واقعا بودن در کنار او همه‌اش درس زندگی  بود و این ها را فرخنده با رفتارش به من آموخته بود. این ها را گفتم تا بگویم متاسفانه این فضائل اخلاقی که جزئی ثابت از ملکات روحی و شخصیت فرخنده و امثال اوست به شدت دارد در میان ما کمرنگ می‌شود. فرخنده برای من صرفا یک نوستالوژی نیست، یک فرهنگ است، ذخیره ایست که من و نسل من امروزه  به آن محتاجیم. نباید فرخنده و امثال او در پیچ و خم زندگی مدرن فراموش شوند، فراموشی فرخنده یعنی فراموشی خوبی‌ها و پاسداشت او یعنی تکریم خوبی‌ها … فرخنده همیشه هست مادامی که خوبی‌ها برقرار و مهربانی‌ها جاریست…

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • س.ي.م می‌گه:

    سلام و درود
    مطلب بسیار زیبایی بود، اعتراضی نرم به تسلط سبکِ زندگی نازییا بر جامعه ی عشیره ای ما.
    روایت های اینچنین، وضعیت ما را بهتر از صدها مقاله ی علمی به تصویر می کشد

  • محمد می‌گه:

    سلام الحق والانصاف اشک من هم جاری شد افسوس که محبت وصفا و صمیمیت ما مردم نا اگاهانه فراموش گردیده است خدایا عاقبت مارا ختم به خیر فرما

  • مهدی می‌گه:

    آقاب بزرگوار سایت های خبری محل مناسبس جهت خاطرات شما و فرخندتان نیست. این قبیل رسانه ها برای انعکاس مواردی که ارزش خبری داشته باشند ایجاد شده اند . بهتربود خاطره شما در صفحه شخصیتان منتشرمیشد. لطفا اجازه دهید صاحب نظران دلسوز در این رسانه خبری قلم فرسایی نمایند. ممنون میشویم دیگر تجربیات شخصی شما را نشنویم.

    • محسن جبارنژاد می‌گه:

      با سلام
      نیت بنده صرفا نقل خاطره نبود. شرح فضیلت های فراموش شده بود. ظاهرا متن را با دقت نخوانده اید

  • محمود می‌گه:

    تعاطی بین روستا و شهر هویتی عجیبی و چند لایه ای به ما داده است.

200x208
200x208