تاریخ درج خبر : 1395/06/02
کد خبر : ۵۵۰۹۷۳
+ تغییر اندازه نوشته -
سيدیوسف مرادی

دن‌کیشوت در خیابان ولی‌عصر علیه کودتا

سید-یوسف-مرادی-0000000

سایت استان کهگیلویه و بویراحمد: یادداشت دریافتی، *سید یوسف مرادی

بیست و هشتمِ مرداد بود، صبحِ زود، خودش را رساند به خیابان پهلوی، سرِ کوچه‌ی لقمانِ ادهم.

ته کوچه، سر نبشِ خیابانِ کاخ، خانه‌ی مصدق بود.

از صبح شنیده بود که ریوهای ارتشی رفته‌اند میدانِ گمرک، تا فاحشه‌های شهر نو را با خودشان بیاورند و به کمک آن‌ها و دسته‌ی شعبان بی‌مخ، خانه مصدق را فتح کنند، دستور داشتند حتی به آجرها هم رحم نکنید.

شب قبلش، سفارت آمریکا پول داده بود به زاهدی که بدهد به پری بلنده تا به مقدار لازم قمه و چاقو بخرد.

صبح زود هم ماشین‌های ارتش را فرستاده بود میدان گمرک، خیابان جمشید، تا صدها نفر از فاحشه‌های شهر نو را با خودشان بیاورند.

تنهای تنها، سر کوچه ایستاده بود و همه‌اش حواسش به سمت جنوب خیابان پهلوی بود.

ساعتِ ده صبح که شد، محمدحسین قشقایی و برادرش را دید که از بالای خیابان به سمت پایین می‌آمدند، خودش را رساند به آن‌ها، سلامی کرد و پرسید: می‌روید خانه‌ی نخست‌وزیر؟

دو مامورِ سد معبر شهرداری با تعجب پرسیدند: نخست‌وزیر دیگر کیست؟

درحالی‌که اضطراب داشت خطاب به آن‌ها گفت: آقایان قشقایی! من می‌دانم قرار است کودتا شود، خواهش می‌کنم هر طوری هست مصدق را با خودتان ببرید جنوب، آنجا حتماً عشایر به او کمک می‌کنند تا دوباره به تهران برگردد و ریشه‌ی این وطن‌فروش‌ها را…یکی از مأمورین شهرداری، با دست زد به سینه‌اش و با عصبانیت گفت: برو پی کارت مردیکه‎ی معتاد! معلوم نیست چه زهرماری زده هزیان می‌گوید.

آرام کنار رفت، می‌دانست که در این اوضاع و شرایط بزرگانِ قشقایی  حق دارند که به هرکسی اعتماد نکنند.

نیم ساعت گذشت، ماشینِ فولکس نخست‌وزیری را که دید، فهمید حسین فاطمی است، خودش را همان اول کوچه انداخت جلوی ماشین، داد زد: جناب فاطمی خواهش می‌کنم، یک‌لحظه فقط، یک عرضی داشتم.

راننده‌ی ماشین که عصبانی و حیران زده بود، درب ماشین را باز کرد و یک‌پایش را گذاشت بیرون و داد زد: مردیکه مگه دیووانه‌ای چرا این کار را کردی؟

به راننده توجهی نکرد، خودش را رساند کنار شیشه عقب و زد به شیشه و گفت: جناب فاطمی خواهش می‌کنم، فقط یک‌لحظه.

راننده گفت: مردیکه فاطمی کیه؟ این آقا پدر من است، تازه از بیمارستان مرخص شده، چرا راهِ کوچه را بسته‌ای، گورت را گم کن وگرنه زنگ می‌زنم صدو ده.

راننده سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت.

تا بعدازظهر هرکسی که آمد برود خانه مصدق، جلوی ماشینش را گرفت و خواهش کرد به مصدق بگویند، دار و دسته‌ی شعبان بی‌مخ و پری بلنده از آمریکایی‌ها پول گرفته‌اند شهر را به آتش بکشند و خانه مصدق را روی سرش خراب کنند. …اما فایده‌ای نداشت که نداشت.

وقتی دید راهی ندارد،گوشی موبایل‌اش را از جیبش درآورد، تماس گرفت با صدوهجده و گفت: شماره‌ی تلفن‌خانه دکتر محمد مصدق را می‌خواهم، خیابان پهلوی، کوچه‌ی ادهم!

خانم تلفنچی چند لحظه بعد گفت: همچنین مشخصاتی نداریم آقا!

داد زد: خانم محترم! شما هم با کودتاچی‌ها هستی! شما را هم خریده‌اند! من شماره‌ی نخست‌وزیر ایران را می‌خواهم!

تلفنچی تلفن را قطع کرد.

دیگر از همه ناامید شده بود، تنهای تنها مانده بود، لحظاتی به قیام سی تیر فکر کرد و به یاد آورد اقیانوسِ مردم ایران را در حمایت از دکتر مصدق، تصمیمش را گرفته بود، خودش تنهایی به راه افتاد به سمتِ جنوبِ خیابانِ پهلوی، باید به‌تنهایی جلوی لشکرِ فاحشه‌ها و الواطِ زاهدی می‌ایستاد.

سر خیابانِ تیمسار که رسید، از دور، ریوهای ارتش را دید که در یک صف منظم به سمتِ بالا می‌آمدند.

لحظه‌ای در پیاده‌رو ایستاد، نمی‌دانست چه باید بکند، ریوها چهارراه را رد کرده بودند و فقط پنجاه متر با او فاصله داشتند.

ریوها که به او رسیدند، درحالی‌که فریاد می‌زد: با خونِ خود نوشتم، یا مرگ یا مصدق! خودش را انداخت وسط خیابانِ پهلوی…

لحظاتی بعد زیر چرخِ ریوی ارتشی که پری بلندِ خودش را با قمه به درب آن آویزان کرده بود له شد…

راننده‌ی اتوبوسِ خطِ بی آرتیِ راه آهن-تجریش، درحالی‌که دودستی بر سرش می‌زد، از اتوبوس پیاده شد، مسافرین اتوبوس و همه اتوبوس‌های پشت سرش هم پیاده شدند تا خودشان را برسانند به جوانی که اتوبوس جلوی او را زیر گرفته بود.

خیابانِ ولی‌عصر، غلغله شد، راننده‌ی اتوبوس درحالی‌که گریه می‌کرد و ذکر می‌گفت رفت بالای سرش و گفت: چرا این کار را کردی؟

جوان که به‌زور از ته حلق حرف می‌زد، آرام زیرِ گوشِ راننده گفت: چه کنم نمی‌رود از یاد…تلخیِ بیست و هشتم مرداد…

فردایش روزنامه همشهری تیتر زده بود:یک جوان، که مشکلِ روحی و روانی داشت در خیابانِ ولی‌عصر تهران خودش را انداخت زیرِ اتوبوسِ خطِ واحد و خودکشی کرد.

پی‌نوشت: به یادِ آخرین سرباز، “سربازِ ابدی، خسرو بویراحمدی” ، فرمانده‌ عشایرِ بویراحمد در نهضت ملی شدنِ صنعتِ نفت، که بیست روز بعد از کودتا، با دستورِ عواملِ سیا در اصلِ چهارِ ترومن، ترور شد.

به نقل از کانال تلگرام پیاده رو/ https://telegram.me/joinchat/CgnI6j5PQ419KKiDKrGUbg

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    در خاص بودن تو س . ی . م عزیز و استاد کامپیوتر روزهای جوانی من هم بس که هم من بهزاد کاظمی هم محسن جبارنزاد (با حفظ فاصله ها و اختلاف هایمان، محترم البته) هر دو همزمان اعتقاد داریم:
    عالی بود سید…
    البته من مثل همیشه اش را قبول ندارم که خود عزیزت می دانی چرا و کجاها ها را می گویم و اعتقاد من این است که این یوسف واقعی است نه آن.
    و من حتا کمی بیشتر از جبارنژاد محترم که سعادت دیدارش را هم نداشته ام اعتقاد دارم باید احسنت گفت به این قلم و بخصوص این مقاله
    و احسنت نگفتن برخی از دوستان مثلن نزدیک تر به جناح بنده حقیر ناشی از برنداشتن عینک دسته بندی و جناح بازی است بیشتر.
    قلمت سبز و زنده باد هماره.

  • فرهاد می‌گه:

    دکتر مثل همیشه متفاوت ، ای کاش به عوامل دفتر اصل 4 ترومن هم اشاره ای میکردی .

  • ناشناس می‌گه:

    سکینه قاسمی موسوم به پری بلنده در۵۸/۴/۱ در سن ۳۴ سالگی بدلیل فحشا اعدام شد. اون موقع سنش نمیرسد سیاسی باشه….

  • صمصام می‌گه:

    استاد جان
    روزنامه همشهری از سال ۱۳۷۱ منتشر و خط بی آر تی از ۱۳۸۶ فعال شد موبایل هم از دهه هفتاد. خیابان ها را نمیدانم ……
    بله هر حکومتی نوچه های خودشه دارد که بموقع…. واقعا آمریکا و روسیه دست از سر ایران برنمی‌دارند.

    • سيد يوسف مرادي می‌گه:

      این روایت را با توجه به کلمه ی دنکیشوت که در عنوان مطلب آمده است مطالعه فرمایید
      من واقعا نمی دانم چه توضیحی باید بدهم!!!

  • ناشناس می‌گه:

    استاد
    سال ۱۳۳۲ هنوز موبایل نبود. تازه موبایل به تلفن خانه نیازی ندارد.
    خدایی اگر بابت این نوشته ها پول میگیری من هم میتونم بنویسیم. یه کاری هم واسه ما ردیف کن.

    • سيد يوسف مرادي می‌گه:

      ازخوانندگان سایت به خاطر این توضیحات عذرخواهی می کنم.

      ضمن تشکر به خاطر یادآوری نکاتی که فرمودید.
      شاید با مطالعه ی مجدد و بررسی عنصری به نام دنکیشوت در ادبیات بتوانیم به یک برداشت مشترک
      برسیم.

  • غریبه می‌گه:

    چه کنم نمیرود از یاد ……. تلخی بیست و هشت مرداد
    درود بر شما !

  • محسن جبارنژاد می‌گه:

    مثل همیشه عالی بود سید…

200x208
200x208