تاریخ درج خبر : 1395/06/08
کد خبر : ۵۵۱۹۴۴
+ تغییر اندازه نوشته -
علی مندنی پور

یکی از شهریورهای نوجوانی‌ام

mondanipoor

سایت استان کهگیلویه و بویراحمد: یادداشت دریافتی، *علی مندنی پور

تا بوده و نبوده، عصرِ جمعه، عصرِ روزِ سیزدهم فروردین (سیزده‌بدر)

 و ماه شهریور به‌ویژه روزهای آخر آن،

 برای اصحاب «مدرسه» پیام تلخ و شیرین خود را دارد!

این هم خاطره‌ی من، از یکی از شهریورهای نوجوانی‌ام!

خوب به یاد دارم:

تابستان ۱۳۴۵، درست پنجاه سال پیش دوره‌ی ابتدائی را در مدرسه‌ی سعدیِ روستای نره گه، یکی از قدیمی‌ترین مراکز آموزشی بویراحمد و یادگارِ ماندگار شادروان دکتر محمودِ حسابی وزیرِ دانشمند و باتدبیرِ فرهنگِ وقت و نیز بنیان‌گذار آموزش عشایر، استاد محمد بهمن بیگی تمام کردم. در چنین حال و هوایی، طبیعی بود، که همانندِ بسیاری از هم سن و سال‌هایم دغدغه‌ی ادامه تحصیل، داشته باشم؛ کپرنشینِ یاسوج، (یاسیچ) تازه داشت پا می‌گرفت و رنگ و رویی پیدا می‌کرد. نبضِ اقتصادی‌اش از همان روزهای نخست تا سال‌ها بعد به‌وسیله اردکانی‌های مهاجر که در آن اوائل نقش پررنگ و تعیین‌کننده‌ای در این عرصه داشتند می‌تپید.

 ساختمانِ کوچکِ فرمانداری، یک پاسگاهِ ژاندارمری، یک مرکزِ بهداشت با تابلوی بهداری سازمان شاهنشاهی متشکل از: پزشک عمومی، دو تزریق چی (سوزن زن) مستخدم و آبدارچی، سرایدار، آشپز، یک باب مدرسه ۶ کلاسه و یک امور ثبت‌احوال، تمامی داشته‌های رسمی-دولتی این روستایِ کوچک با مناظرِ زیبا و طبیعی و بسیار خوش آب‌وهوا را تشکیل می‌داد.

درست در چنین روزهایی، (نیمه اول شهریور) دغدغه‌ی درس و بحث و آینده‌ی مبهممان، سخت به خود مشغولمان کرده بود! تمامِ فکر و ذِکر ما این بود، که نتیجه‌ی زحماتمان چه می‌شود! و برای رسیدن به آرزوی دیرینه‌مان که همانا ادامه‌ی تحصیل بوده است، آن‌هم با شرایط شکننده و بعضا بسیار ضعیف، مالی خانواده‌ها چه آینده تیره‌وتاری در انتظارمان است؟

 پرسشِ بسیار مهم و حیاتی که ذهن همه و به‌ویژه پدر و مادرهای آرزومند را به خود مشغول کرده بود!

 پدر و مادرهای فداکاری که حاضر بودند داروندارشان را در راه رسیدن به این هدفِ بزرگ هزینه کنند، اما در آن روزها هیچ کاری از آن‌ها برنمی‌آمد و دستشان از همه‌جا و همه‌چیز کوتاه بود! کم، کم امید، رنگ ناامیدی به خود می‌گرفت!

از دبیرستان خبری نبود، و تنها دبیرستان موجود در حوزه‌ی آموزشی محدوده‌ی جغرافیایی آن روزهای فرمانداری کهگیلویه و بویراحمد، دبیرستان «کورش کبیر» دوگنبدان بود، دبیرستانی بزرگ و آبرومند، که با توجه به استقرار صنایع نفت، در این شهر از امکانات خوبی برخوردار بود و «بروبیایی» داشت! تا جایی که تحصیل در این مکانِ زیبا و منظم آموزشی، برای هر دانش‌آموز درس‌خوان، مستعد و علاقه‌مند جذبه‌ی خاص خود را داشت!

«آن زمان برای دانش آموزان بویراحمدی، هم آنانی که توانِ مالی خانواده‌هایشان تا حدّی اجازه می‌داد، راهی جز انتخابِ یکی از شهرهای نزدیکِ استان‌های مجاور همچون: مصیری مرکزِ فعلی شهرستانِ (رستم ممسنی)، اردکان، شیراز، شهرضا دوگنبدان (کارُمسِرا) برای ادامه‌ی تحصیل نبود! به اتّفاق یکی از نزدیکان در دبیرستانِ کورش کبیر ثبت‌نام و اتاقکی را تدارک دیدیم؛ ناگهان خبری خوش، گوش‌های منتظر را نوازش و نسیم امیدبخشی وزیدن گرفت! جسته‌وگریخته، اَفواهی و دهن به دهن می‌شنیدیم، فرماندارِ وقت، تیمسار علیزاده، نظامی کهنه‌کار، شناخته‌شده، آشنا وعلاقمند به فرهنگِ این دیار، که خدایش رحمت کند، درصدد است، برای رفعِ نگرانی خانواده‌ها و باهدفِ ممانعتِ از ترک تحصیلِ ناخواسته‌ی دانش آموزانِ بویراحمدی، مقدمات برپایی کلاس هفتمِ دبیرستان را فراهم آورده! خبرِ مسرّت بخشی بود و در عینِ ناباوری شایعه‌ها به واقعیت پیوست. گویی اقدامات جناب فرماندار به بار نشسته بود! چند روز بعد، این خواسته‌ی دیرینه با همت و حمایت این بزرگ‌مرد، مردم‌دار و مسئولانِ دلسوز و وظیفه‌شناس آموزش‌وپرورش وقت، به تحقّق پیوست.

 وقت تنگ بود، به‌سرعت ساختمانِ کوچک‌سازمانی، درست دیواربه‌دیوار فرمانداری آن زمان در مرکزِ شهرِ یاسوج (جایی که جدیداً قراراست، به ساختِ پروژه‌ی تجاری، فرهنگی و رفاهی اختصاص یابد!) برای این مهم در نظر گرفته شد، و ماهم سرخوش و امیدوار از دوگنبدان به یاسوج برگشتیم، بااحساسی در حدّ باز شدن دروازه‌ی خوشبختی بر رویمان!

 ثبت‌نام کرده‌ها برگشتند و ثبت‌نام نکرده‌ها فرصت را غنیمت شمرده، همگی سال تحصیلی را با شور و شوق و انگیزه‌ای دوچندان آغاز کردیم. دو کلاس A و B در پایه اوّل با تابلوی دبیرستان رضا پهلوی و تعداد دانش‌آموزی حدود ۸۰ نفر تشکیل شد. کادرِ آموزشی‌مان از میانِ چند سرباز معلّمِ جوانِ دیپلمه از شهرهای: تهران، رشت، اصفهان و شیراز تأمین گردید. اکبری، برنجی، نرسیسیان، رحمتی، پور جواهری و خانم‌ها: افشار و زندی نام‌های ماندگار و آشنایی هستند، که از این دوره‌ی پرنشاط تو ذهنم برای همیشه حک‌شده‌اند! و الحقّ به کارشان عشق می‌ورزیدند. (فرصت را غنیمت شمرده از همین‌جا برایِ معلّمانِ زندگی‌ام، آنان که دستشان از این دنیا کوتاه شده، آرزوی آمرزش و رحمت الهی و برای آنانی که زنده‌اند، تندرستی و بهروزی آرزو دارم). دردسرِ تهیّه قلم و کاغذ به‌ویژه کتاب را به‌زحمت و با تأخیری چندهفته‌ای پشت سر گذاشتیم! مهرماه و چند روزی از آبان را روی موزاییک سرد می‌نشستیم، امّا دیری نپائید، هر دو کلاس به صندلی‌های فلزی دسته‌دار نو مجهّز شدند، تغذیه‌ی رایگان با بیسکویت‌های خوشمزه، هرروز ساعت ۱۰ صبح شکم‌های گرسنه و منتظر را نوازش می‌داد! دو کلاس شلوغ و پر جنب‌وجوش که در سال‌هایِ بعد مدیریت استان و کشور از وجود ارزشمندشان بهره‌مند و در توسعه و پیشرفت ملّی- منطقه‌ای نقش کلیدی ایفاء نموده و بعضا همچنان فعّال و سرزنده به خدمت در جایگاه‌های گوناگون مشغول‌اند!

احمدِ برنجی آن سرباز معلّم ریزنقش و دبیر زبانِ انگلیسی شانس مدیریت این دوره را نصیب خود نمود، و سپس نوبتِ ریاست به نخستین شخصیت فرهنگی بومی شهرستان، یعنی جناب یعقوب غفاری معلّم و محقق زحمتکش و وظیفه‌شناس رسید. چه روزگاری بود، با همه‌ی فقر و فلاکت و بدبختی روزانه و درحالی‌که بسیاری از دانش آموزان روزانه تا ۸ کیلومتر و بیشتر را برای رسیدن به کلاس درس از روستاهای: یاسوج (امیری، تنگ شاه فرج اله، جدول قدم و جدول فرامرزی)، کرد لاغری، موردرازها، سِروَک، سراب تاوه، نره گه مرکزی، مشایخ، جدول غوره، قوام‌آباد، محمدآباد، بازرنگ ها، خلف آباد، نجف‌آباد، چنارستان‌ها، تل خسرو، علی‌آباد، مازه‌ی خریده، مختار، بنسنجان، گوشه، مهریان، گنجه‌ای، مَزدَک، بَلَه زار، گنجگون، چشمه چنار و مادوان، پیاده، در برف و باران و سرما و گرما طی می‌کردیم؛ بی‌آنکه کمترین آثاری از خستگی در چهره‌ی مصمّم بچه‌ها دیده شود، توگویی تمام شادی و امید و انگیزه دنیا را به ما هدیه داده باشند! بگذریم، بهانه‌ای پیدا کردم تا یادی گذرا کرده باشم، از بهترین بُرش تمام دوره زندگی‌ام! دوره‌ای که با همه‌ی سختی‌ها و مصیبت‌های بسیارش، دوره‌ی خاطره‌انگیز و ماندگاری بود! دوره‌ای که هرگز تکرار نخواهد شد و هرروزش درسِ بزرگی است، برای اهلِ درک و درد، به‌ویژه نوجوانان و جوانانِ امروزی و یادآوری این واقعیت که: لذّت زندگی در نشیب و فرازهای آن است و بدونِ گذر از گردنه‌های سخت و صعب‌العبور جاده‌ی ناهموارِ زندگی، قدر و ارزش زیبایی‌هایش را ندانسته، طعمِ شیرینش را نچشیده، معنای داشتن و دارا بودن را به‌درستی نفهمیده، قَدر عافیت را ندانسته و شُکرانه نعمتش را آن‌گونه که شایسته و بایسته است، بجای نخواهیم آورد! تجربه‌ای سُتُرگ و کارآمد، که می‌تواند برای نسلِ امروز و فردا بسیار کار آیی داشته و راهگشا باشد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • حبیب می‌گه:

    بسیار زیبا و دلنشین!
    بنده شناختی از جناب دکتر ندارم ولی کاش می شد همه کسانی که در این استان محروم درس خواندند به استان برگردند و در زمینه تخصصی خودشون خدمت کنند هر چند وجود آنها در برخی استانها می تواندکمک بزرگی به پیشرفت استان محل تولد کنه .
    یاد 35 سال پیش افتادم در شهرستان بهمئی روستای اسلام آباد که اهالی روستا با کمک همدیگه مدرسه ای گلی درست کردند اولین سال آقای شکرالله جاوریان معلم روستا بود و من اصطلاحا مستمع آزاد بودم و شعر قدرت خدا رو حفظ کرده بودم و هر کس می اومد مدرسه من این شعر رو براش می خوندم. سال اول هم آقای علی حسین شجاع معلم ما بود خداحفظش کنه

  • محمدکرمی می‌گه:

    دکتر مندنی پور نمونه ای از انسانهایی که نشان دادند استان محروم ما باوجود این همه فقر ونداری از چه پتانسیلهای عظیم استعدادی ونبوغ فکری برخوردار هست کسی که از این فقر نداری تا معتبرترین مراکز علمی دنیا یعنی سوربن فرانسه را با اراده محکم طی کرد ولی افسوس که خدا میداند چه مندنی پورهایی در زیر ارابه فقر ومحرویت استعداشان له شد آقای دکتر مندنی پور به وجودتان افتخار میکنیم وامثال مندنی پورها را به نشانه تکریم علم ادب در طول حیات شان در میدان شهر مجسمه شان را بعنوان نماد تلاش برپا کرد خداوند سالها به این عزیز عمر باعزت وسرافرازی عنایت فرماید.

  • اسلام رسایی نسب می‌گه:

    کلمه کلمه اش شرابی بود گوارا که قطره قطره به کام ذهن تشنه مان چکید.اما عجب که عطش خواندن و دانستن را بیشتر کرد!
    زیبا بود …زیبا و خاطره انگیز ! درس بود، درس تاریخ و عشق و زندگی! تلاش و عشق خدمت از سویی و قدر نعمت از دیگر سو با همه محنت و زحمت
    سپاس استاد عزیز…سپاس!

  • چرام می‌گه:

    درودها

  • بهشتی روی می‌گه:

    جناب دکتر مثل همیشه بسیار زیبا و دلنشین نوشته اید..
    کاش اسبابی فراهم می شد تا مردم این استان از نتیجه به بار نشستن این همه تلاش و سختی، بیشتر استفاده می نمودند..
    اما حیف که بلاجبار زبان مستعدان خدمت در کام و شمشیر های برنده شان در نیام است..
    به امید فردایی بهتر

200x208
200x208