تاریخ درج خبر : 1395/06/28
کد خبر : ۵۵۴۰۰۶
+ تغییر اندازه نوشته -
گزارشی از محله ای در شهر مادوان که کانون اصلاح و تربیت و زندان زنان در آن قرار دارد

کودکانی که امروز توپشان در زندان می افتد فردا سرنوشتشان

به همه مدیران زنگ زده ام و نظرشان درباره جزئیات حادثه تیراندازی سرباز به هم خدمتی هایش، جویا شده ام و لحظه به لحظه چه در رسانه های محلی و چه در رسانه های آن سر دنیا خبرهایی به نقل از آدم های مختلف روی خروجی ها می آید که البته محتوای همه آنها یکی است و انگار همه توجیه شده اند که یک حرف بزنند.

z4

استانداری می گوید اطلاع رسانی درباره ابعاد این حادثه را به فرمانداری واگذار کرده ایم و فرمانداری هم قصدش این است که قطره چکانی اطلاعات را درز دهد و حالا که بیش از 40ساعت گذشته هنوز قطره ای نچکیده است و ظاهرا ملاحضات قومی ، قبیله ای و امنیتی در میان است و قرار نیست کسی چیزی بیشتر از دیگری بگوید.

همه آنچه بیرون آمده این است: سربازی در کانون اصلاح و تربیت شهرمادوان اسلحه به دست هم خدمتی هایش را به گلوله بسته و سه نفر را به قتل رسانده و دو نفر را زخمی کرده و آخر سر خودش را کشته است.بیشتر از این هم کسی چیزی نمی گوید و هر چه گفته می شود حدس و گمان است.

نزدیک غروب است و آرام نمی شوم و تصمیم می گیرم به مکان حادثه بروم شاید اطلاعات بیشتری دستگیرم شود.بر اساس آدرس هایی که داده اند از کنار مرکز بهداشت شهر مادوان باید پایین بروم . زنان جلوی درب منازلشان نشسته اند و کودکان هم در خیابان در حال بازی هستند. برخی دوچرخه دارند و آنهایی که ندارند به دنبال دیگران می دوند.عده ای توپ  بازی می کنند و از آخرین نفس های تابستان استفاده می کنند.

کوچه پر از پستی و بلندی و پیچهای عجیب و غریب است. آنقدر خبر حادثه کانون اصلاح و تربیت در رسانه ها بزرگ است که باورم نمی شود درست در همین محله و این خیابان کمتر از 40ساعت گذشته 4 جوان کشته شده باشد و زندگی این چنین عادی در جریان باشد.

انتهای کوچه به خیابان کارون می رسد و کارون  به کانون اصلاح و تربیت می رود و از آنجا دوباره به قلب شهر بر می گردد. جلوی کانون تنها یک ماشین پلیس متوقف است  و اگر مردم آدرس ندهند و اگر سردر آن  نام کانون نباشد به سختی می توان تشخیص داد که این یک منزل مسکونی نیست و یک زندان است. کمی آن طرفتر هم زندان زنان و یا به عبارت امروزی تر ندامتگاه زنان است .

از یکی ازده ها کودکی که در کوچه در حال بازی اند می پرسم راست است که اینجا دعوا شده ؟ او که به زور سنش به 10 سال می رسد می گوید :نه دعوا نبود یک سربازی سه تا از دوستانش را کشته است. بعد خودش اضافه می کند دیرآمدی باید دیشب می آمدی خیلی شلوغ بود. می گویم نمی دانی چرا همدیگر را کشتند و او می گوید : سربازها ساعت 5 باهم بستنی خوردند بعد اجازه داد تا دوستانش بخوابند و همه را کشت. ماجرای به آن بزرگی را در چند جمله ساده خبری برایم خلاصه می کند.

خانمی با هیجان برایم تعریف می کند می گوید: مساله این سربازان بر سر بازی استقلال و پرسپولیس بوده است و اینگونه شد که دعوا شروع شد.چندین بار تاکید می کند صداو سیما داشت فیلم می گرفت شاید من هم در فیلمشان باشم.

آقایی که منتظر است تا من نظر او را نیز بپرسم می گوید : اینکه می گویند  سرباز ضارب خودش را کشته ،دروغ است . چون قصد داشته همه را بکشد یک نفر به او شلیک کرده است.

البته تا بالای خیابان کارون همینطور داستان عوض می شود و هر کس چیز جدید تری برایم تعریف می کند و وقتی دوباره به سر خیابان  می رسم حجم عظیمی از اطلاعاتی  را در دست دارم  که ظاهر همه، آنقدر واقعی است که برایم مشکل است از شایعه تمیزشان دهم.

به سمت خانه که می آیم نه موضوع سربازان و جزئیات داستانشان و نه نحوه اطلاع رسانی مدیران برایم اهمیت ندارد.

ذهنم در گیر شهری است که بر اساس آمارها در هر 7 خانه اش یک کودک بازمانده از تحصیل یا تارک تحصیل وجود دارد. شهری که تعداد زنان بی سرپرست و بد سرپرستش آنقدر زیاد است که کمک به حل مشکلاتشان نه تنها برای استان بلکه برای کشور هم سخت شده است.

مردمانی که اغلب برچسب مهاجرت خورده اند و از روستاهای دور و نزدیک دام و زمینهایشان را فروخته اند تا در شهر خانه ای داشته باشند و اینجا هم اگر کسی کارگر بخواهد نان می خورند و کارگر نخواهند همه بیکارند.

ذهنم درگیر مجوزهای ساخت و ساز های  بدون حساب و کتابی است که باعث شده این زندان درست وسط یک محله مسکونی قرار بگیرد.

در ذهن من تصویر کودکان معصومی است که لحظه ها و روزهایشان را در خانه هایی می گذرانند که پنجره شان رو به زندان باز می شود.

دخترانی که باید در سایه دیوار ندامتگاه زنان عروسک بازی کنند .بچه هایی که  با یک اشتباه توپشان در زندان می افتد.و با همین بی تدبیری ها، بعدها سرنوشتشان هم در همین زندان می افتد.

خانواده هایی که تنها اتفاق هیجان انگیز زندگی شان ورود و خروج گاه و بیگاه آدمهایی است که برچسب خلافکار خورده اند و هر چه خلاف سنگین تر باشد خبر مهمتر است و هیجان آن بیشتر می شود.

ذهنم درگیر آدمهایی  است که زندان رفتن برایشان رفتن به خانه همسایه می شود.

 

 

 

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • محمدرضا یزدان پناه عضو شورای شهر می‌گه:

    زهرجا میگذرد تابوت من غوغا بپا خیزد@چه سنگین میرودتابوت من بس آرزو دارد@ضمن تشکر از نویسنده محترم،چاره کار کجاست ؟کی باید پاسخگوی این مردم باشد،این سخنان وصحبتها به صدای نی لبکی می ماند چند لحظه ای گوش شنوایی را می نوازد وبعد به مسیر فراموشی باد سپرده می شود ،فقرو بیکاری و آسیب های فرهنگ کش وشکننده این دیار صداقت ،کمرم خمیده کرده وزبانم لال گردیده فقط نظاره گر غمها ی روزمره این دیار شده ام

200x208
200x208