تاریخ درج خبر : 1395/07/05
کد خبر : ۵۵۴۷۸۴
+ تغییر اندازه نوشته -

مکالمه‌ تلفنی با رزمنده مجروح بعد از 34 سال

%d8%af%d9%87%d8%a8%d8%a7%d9%86-2

سایت استان کهگیلویه و بویراحمد: به مناسبت هفته دفاع مقدس و در آستانه برگزاری کنگره ملی سرداران و شهدای استان کهگیلویه و بویراحمد رضا دهبانی پور از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس خاطره‌ی زیبایی از گفت‌وگوی تلفنی خود با یکی از رزمندگان آن سال‌ها بعد از ۳۴ را به تصویر کشیده است که این خاطره به روایت ایشان تقدیم خوانندگان عزیز می‌شود:

«انقلاب اسلامی و دفاع مقدس گنجینه‌های تمام‌نشدنی و ظرفیت‌های عظیمی هستند که باید از آن‌ها برای نشر و گسترش فرهنگ و ارزش‌های دینی و انقلاب اسلامی در جامعه و جهان، حداکثر استفاده را کرد» واقعیت انکارناپذیری است که گذر زمان و زیبایی‌هایی که از دل حماسه ماندگار دفاع مقدس تراوش می‌کند آن را اثبات می‌کند. هرروز که می‌گذرد زیبایی بیشتری از سال‌های حماسه و خون و حوادث زیبای مرتبط با آن عیان می‌شود و چه بسیار زیبایی‌ها که در سال‌ها و دهه‌های آینده از دل خاک بیرون خواهد آمد.

قصه‌ای که قصد روایت آن را دارم آغازش برمی‌گردد به اردیبهشت ۱۳۶۱ و عملیات بزرگ بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر عزیز که بعدها امام راجع به آن فرمودند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد». در آن عملیات دوستان و همرزمان بسیاری‌ام به شهادت رسیدند و خرمشهر شهر خون شد تا این خبر محمد کریمی علویجه در رادیو که گفت: «شنوندگان عزیز توجه فرمایید خرمشهر شهر خون و حماسه آزاد شد.» زیبایی‌اش گستره‌ی تاریخ را در بربگیرد.

در آن عملیات و در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۱ از ناحیه فک و گردن بر اثر اصابت گلوله مجروح شدم گلوله‌ی برگشت‌خورده‌ای که تا نزدیک نخاع ناحیه گردنی‌ام پیش رفت. اگرچه هوش و حواس خود را داشتم ولی در وضعیت خطرناکی بودم و هر آن احتمال قطع نخاع از ناحیه گردن وجود داشت لذا به‌صورت اورژانسی به بیمارستان امیراعلم تهران و ازآنجا به بیمارستان سینا منتقل شدم و درنهایت در بیمارستان خصوصی مهر تهران گلوله از گردنم بیرون کشیده شد.

با توجه به وضعیت جسمی‌ام از آن بیمارستان و آن روزها چیز زیادی در ذهنم نمانده است و تنها نام پزشکم دکتر بهرام مشیری که با حذاقت تمام گلوله را از گردنم بیرون کشید را به یاد دارم. در سال‌های بعد از ان واقعه از تمام عکس هایی که در آرشیو دفاع مقدس داشتم عکسی متعلق به همان اتاق بیمارستان بر روی دیوار خانه ام نصب کردم.

در عکس من که تازه بهبودی نسبی ام را پیدا کرده بودم بالای سر یک نوجوان مجروح در همان اتاق بیمارستان هستم. هم‌اتاقی‌ای که در تمام این سال‌ها نمی‌دانستم کیست و چیزی از او هم در ذهنم نبود. در آن اتاق علاوه بر من و آن نوجوان یک مجروح دیگر نیز حضور داشت به نام نصر اصفهانی که بعدها شنیدم به درجه رفیع شهادت رسید.

. خوب به خاطر ندارم این عکس چگونه گرفته شد. ولی عکس برایم زیبا و دوست‌داشتنی بود و هست.

سال‌ها و دهه‌ها از اردیبهشت ۱۳۶۱ گذشت تا اینکه ۳۴ سال بعد در ۲۰ اردیبهشت ۹۵ در محل کار و در یک جلسه اداری ویبره گوشی همراهم مرا متوجه خود کرد. شماره تهران بود و ما مدیران چون بلادرنگ تهران را جواب می‌دهیم! گوشی را جواب دادم و با صدای آرام به تماس‌گیرنده گفتم جلسه‌ام.کسی در آن طرف خط گفت: فقط سوالی دارم و اگر جواب گرفتم بعد تماس می گیرم. آن غریبه از من پرسید: شما رضا دهبانی پور هستید و از بهبهان به جبهه اعزام شده بودید و در بیمارستان سینا بستری بودید. همین چند کلمه شوری عجیب در سراسر وجودم ایجاد کرد بی تابی می کردم به گونه ای که همکارانم که در جلسه بودند کاملا متوجه شدند..

عصر همان روز با حالی پر از تشویش مجددا شماره گیری کردم پشت گوشی کسی نبود جز همان جوانی که سال‌هاست فقط عکسش را می دیدم و هیچ شناختی از او نداشتم. او آن روزها نوجوان بود و من تمام این سال‌ها عکسش را نگاه میکردم و به ذهنم خطور نمی کرد روزی سرنوشت اینچنین رقم بخورد.

نامش «عماد کریمیان» بود و حالا عضو هیئت علمی دانشگاه قزوین است. او می گفت: در میان عکس هایی که من هم از جبهه و جنگ به یادگار داشتم همان عکس برایم عزیز بوده است و چون در پشت عکس نام و برخی اطلاعات نوشته بود بعد از کلی پیگیری شماره را به دست آوردم.

خداحافظی که کردم ذهن و حواسم مدام در سیلان و فکر کردن به گذشته و روزهایی بود که جوانی ما به زیبایی آن دوران و روزها را سپری کرده بود. به سرنوشت فرزندان جبهه و جنگ فکر می کردم به استخوان هایی که هرازچندگاهی از زیر خاک به عنوان عیدی، سرزمین ما را با شمیم خود عطر آگین می کنند. به جانبازانی که حدود سی سال است نمی توانند بخوابند. به مادرانی که همین اندازه و کمی بیش از نصف عمرشان را با یاد یکی یک دانه هایشان به سر کرده اند و هنوز هم منتظرند و به بسیاری چیزهای زیبا و غم انگیز دیگر…

قرار گذاشته ایم همدیگر را از نزدیک ببینیم تصورش هم برایم سخت است. بی تاب دیدن آن نوجوان رزمنده هستم که حالا بزرگ و البته بزرگ شده است.

حالا احساس می کنم با عماد کریمیان بیش از اطرافیانم اشنا و مانوسم. هنوز فرصت دیدار حاصل نشده است و بیم هم دارم نکند او را نبینم و…

شاید هم باید منتظر یک اردیبهشت دیگر بود تا در آن اردیبهشت به یاد همه ی اردیبهشت های مادران شهید که این همه در سوگ فرزندانشان خون گریه کردند ما هم اشک بریزیم.

منبع: اَفتونیوز

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208