تاریخ درج خبر : 1395/08/06
کد خبر : ۵۵۷۰۶۴
+ تغییر اندازه نوشته -
گفت و گو با نخستین پزشک هندی دهه 60 در کهگیلویه و بویراحمد؛

وطن اولم هندوستان، میهن دوم بویراحمد

همه ما خاطره حضور پزشکان هندی در ‘ کهگیلویه و بویراحمد ‘ در سالهای اول پس از انقلاب 57 را به یاد داریم.

82281277-71119371

  کمبود پزشک ایرانی و بویژه بومی کهگیلویه و بویراحمدی در دهه 60 چنان بود که کشور برای رفع نیازهای درمانی مردم مجبور به واردات پزشک از برخی کشورها بویژه هند شده بود .

تعدادی از این اطباء در ‘کهگیلویه و بویراحمد ‘ ساکن و به طبابت می پرداختند .
دکتر ‘سید شوکت علیشاه ‘ اولین پزشک هندی از ایالت ‘ کشمیر ‘مستقر در ‘کهگیلویه و بویراحمد ‘ در آن دوران است که سالها در بویراحمد ساکن بود .
این پزشک هندی در آن سالها زبان فارسی و البته لری را بخوبی فرا گرفته و میان مردم بویراحمد محبوبیت خوبی کسب کرده بود .
دکتر ‘ نبی الله معصومی ‘ از فرزندان استان ‘ کهگیلویه و بویراحمد ‘ که بصورت اتفاقی دکتر ‘ شوکت ‘ را در هند ملاقات کرده  گفتگوی با وی انجام داده است .این ملاقات به گفته دکتر معصومی در منزل دکتر ‘ شوکت ‘ در شهرستان ‘لداک ‘ در منطقه ‘ هیمالیایی هند ‘ انجام شده است .

بخش اول این گفتگو را با هم می خوانیم .
** جناب آقای دکتر شوکت  برای شروع بیوگرافی از خود بفرمائید؟
دکتر سید ‘شوکت علی شاه ‘ هستم سلام دارم خدمت همه مردم ایران خصوصاً مردم شهید پرور، سلحشور، مهمان دوست و غیور بویراحمد. من 14 سال از عمر خود را در یاسوج ،لوداب ، پاتاوه و بیمارستان شهید بهشتی یاسوج بودم.
14 سال در آن منطقه احساس غربت نکردم و چنان با من برخورد شد که هنوز هم فکرم در آنجاست و همیشه به بویراحمد و مردم آن منطقه فکر می کنم.
اگر از من بپرسند وطن اول شما کجاست می گویم من یک هندی هستم. در هندوستان متولد شدم و مادرم هندی است و اگر بپرسند وطن دوم شما کجاست می گویم ایران و بویراحمد.
هیچ گاه فکر نمی کردم که یک بویراحمدی و فرزندی از کریک برای انجام مصاحبه به پیش من بیاید. از همین جا سلام می کنم به خانواده مرحوم جمشیدی، آقای توکل، نیرومند ، رضایی و همه بچه های بهداری و اهالی سی سخت و پاتاوه.

** آقای دکتر چه شد که شما به بویراحمد آمدید؟
من درس پزشکی را تمام کرده بودم. هیاتی از وزرات بهداری ایران به کشمیر هند آمده بودند. در روزنامه آگهی جذب پزشک زده بودند و من هم ساعت 7 صبح رفتم و امتحان دادم. پزشکان زیادی برای امتحان آمده بودند. هم پزشک عمومی بود و هم متخصص. من با معدل 17 نفر اول شدم و اینگونه شد که ما کار خود را در هندوستان ترک کردیم و به ایران آمدیم.

** وقتی وارد ایران شدید شما را چگونه به بویراحمد فرستادند؟
ما با استقبال مسولان بهداری وارد ایران شدیم. شب را در پانسیون وزارت بهداری خوابیدیم و ما را تقسیم کردند و من افتادم کهگیلویه و بویراحمد. یک هفته در قم و در منزل عمویم که آن زمان قم بود ماندم و در راه یاسوج از اردکان گذشتم که از اردکان به بعد جاده اش خاکی بود.
عصر جمعه ما را به بیمارستان شهید بهشتی بردند که چند نفر والیبال بازی می کردند. گفتند امروز تعطیل است و شما در مهمانسرا استراحت کنید. عمویم روحانی بود و همراه من آمده بود.
روز شنبه به ملاقات مدیرکل رفتیم. به ما گفت باید بروید لوداب. عمویم رفت و ما راه افتادیم و ساعت 10 شب به لوداب رسیدیم . ما را به پاسگاه بردند. رئیس پاسگاه یک اصفهانی بود که با هم دوست شدیم و به من شام برنج و لوبیا دادند.
زمستان بود. من به بهداری رفتم و صبح که بلند شدم هوا سرد بود و آب هم نبود. من به رودخانه رفتم و وقتی مسواک زدم مردم به من می گفتند چکار می کنی؟ بالاخره از آن روز کار من در بهداری لوداب شروع شد.
**شما چه سالی به بویراحمد رفتید؟
سال ایرانی یادم نیست ولی به هندوستانی سال 1972 بود. (اگر منظور دکتر شوکت سال 1972 میلادی باشد سال 1351 وارد استان کهگیلویه و بویراحمد شده است.)
** چه مدت در لوداب بودید؟
من یکسال در لوداب ماندم و بعد از یکسال رفتم و به مدیرکل گفتم من نمی خواهم بمانم و میخواهم بروم چون تنهایی خسته شدم. برگشتم به لوداب و یک شب یک دکتر هندی به نام ‘مشدین’ را برای دستیاری من فرستاد و گفت شما بروید.
وقتی که گفت شما بروید تمام کارمندان بهداری ، آقای عطالله معتمدی، آقای فریبرز ناراحت شدند طوری که راننده به مدیرکل نامه نوشت و نارحت شده بودند.
*به چه دلیل می خواستید از لوداب بروید؟
خسته شده بودم. لوازم درمان و دارو کم بود.
**از لوداب خاطره ای دارید؟
یکبار خانمی می خواست زایمان کند. دکتری بود به نام دکتر رفیعی و من در استراحت بودم. خانم بچه اولش به دنیا آمد ولی بچه دومش به دنیا نمی آمد و آن خانم درد می کشید. یادم آمد که با زبان لری کل می کشیدند(شادی می کردند) که بچه اول به دنیا آمده بود.
آقایی به نام شفیعی از نورآباد ممسنی بود و کمک کردیم و ساعت 3 شب با آمبولانس وی را به بیمارستان شهید بهشتی یاسوج بردیم. تخت خالی نبود. یک سیدی روی یکی از تخت ها خوابیده بود. آن را انداختم پایین و خانم را روی جای اون گذاشتم و سرم وصل کردیم و پزشک زنان آمد. نیاز به خون داشت و خودم خون دادم. تا اینکه ساعت 5 بچه دوم به دنیا آمد.
من برگشتم لوداب. تمام زنان و مردان لوداب به استقبالم آمدند و می گفتند ‘هی’ ‘هی’ دکتر آمد و دکتر آمد. من هم خبر متولد شدن بچه دوم و سلامتی مادرش را به آنها دادم.این خاطره را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
**بعد از لوداب کجا رفتی؟
به هندوستان برگشتم. و دوباره برگشتم یاسوج و من را به بیمارستان شهید بهشتی فرستادند و 6 ماه در بیمارستان بودم. مردم لوداب و پاتاوه خیلی دست خط می نوشتند و به مسولان التماس می کردند که این دکتر ما را برایمان بفرستید و ما را به پاتاوه فرستادند.
وقتی به پاتاوه رفتم یک پزشک هندی بود و اتاق را خالی کرد ودر گوشه ای نشست و داشت به هندی می گفت که یک ایرانی آمده جای من و وقتی هندی صحبت کردم خوشحال شد . هر دو مجرد بودیم و کنار هم زندگی می کردیم.
یکسال و نیم در پاتاوه بودم و خاطرات خوبی از آنجا دارم. آقای آراسته در آنجا خیلی مرد خوب و مهربانی بود.
** آقای دکتر سادات در کهگیلویه و بویراحمد از جایگاه خاصی برخوردارند و شما هم سید بودید. جد شما به کدام امام برمی گشت؟
جد ما به امام رضا (ع) برمی گشت. ما رضوی هستیم. عموی من سید صادق رضوی در قم بود. همه بستگان من در اینجا رضوی هستند. در زمان تیمور لنگ به سادات ظلم شده بود و گفته بودند سادات را بکشید و آن موقع فرار کرده بودند و رسیده بودند به کشمیر هندوستان و در اینجا ساکن شدند.
**آقای دکتر به کهگیلویه و بویراحمد برگردیم . چه خاطره ای از پاتاوه دارید؟
آنجا یک روحانی بود. دفتر ازدواج داشت. برای آزمایش خون به من می گفت بنویس مشکلی ندارند. من هم می گفتم اینکار را نمی کنم. می گفت تو هندی هستی و من ایرانی اینکار را انجام بده. من انجام ندادم و کار رسید به مدیرکل .
** یعنی شما در آن زمان برای ازدواج آزمایش خون می گرفتید؟
بله. هم برای ازدواج و هم برای آزمایش اعتیاد.
** شما کی ازدواج کردید؟
سال 1986 به مرخصی آمدم و در هندوستان ازدواج کردم.
** بعد از پاتاوه کجا رفتید؟
مجددا به بیمارستان شهید بهشتی یاسوج برگشتم . ولی این بار مردم سی سخت درخواست کردند که من به آنجا بروم و با درخواست رئیس بیمارستان شهید بهشتی به آنجا رفتم.
**شهر سی سخت را چطور دیدید؟
آن موقع سی سخت شهر نبود. بخش بود. بهداری خیلی خوبی داشت. یاد دارم که 40 درخت سیب در بهداری بود.مستقیم رفتیم خانه’امینی’. خانواده آقای دکتر ‘صفایی’ آنجا بود.
محله ای بود که به آن قلعه مرکزی می گفتند. آخرین خانه بعد از قبرستان ، منزل ‘جهانگیر نیک اقبال’ که مرد خوبی بود. پسری داشت به اسم ‘افشین’ که خیلی خوب بودند.
** از همکارانتان در درمانگاه سی سخت چه کسی را به یاد دارید؟
آقای ‘نیرومند’ مرد خیلی درس خوانده و فهمیده ای بود و دیپلم داشت که در داروخانه کار می کرد. آقایان ‘ضرغام توکل ، رحیمی پور’ بودند که خیلی خوب بودند. راننده آقای ‘رضایی ‘ بود که سمیرمی بود ولی در سی سخت زندگی می کرد. آقای ‘عزیز الله منصوری و طوفان منصوری’ بودند که برادر بودند.
خانم ‘گودرزی’ ماما یار بودند. خانم ‘خشنودی’ خیلی مودب بود. خانم ‘جهان بی بی اکبری’ بهیار بود که خیلی با محبت بود. ما هفته ای یک بار ماموریت می رفتیم. در مناطق بودند .

منبع: خبر دنا

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • Estella می‌گه:

    Caligula di&*bnsp;:Davidt* Pourquoi les programme de recyclage des villes sont déficitaires alors ? **Peut-être mal gérés. Peut-être qu’on pourrait automatiser. Je sais pas, je ne me suis pas penché sur ce problème. Mais il existe sûrement une solution.Ce que je sais c’est qu’une compagnie comme EMCO réduit ses coûts en utilisant 75% de papier recyclé pour fabriquer son bardeau.NicolasJe ne connais pas Aron et Raymond Boudon, mais quand j’aurai le temps je vais en prendre connaissance.

  • ناشناس می‌گه:

    آخی

200x208
200x208