تاریخ درج خبر : 1395/08/15
کد خبر : ۵۵۷۳۶۰
+ تغییر اندازه نوشته -
سیدیوسف مرادی

ای تو روحِت پاستور!

جنگ جهانی دوم که شد، جاسوسان آلمانی، به فرماندهی شولتسه هولتس آمده بودندمنطقه ی آنها تا وقتی آلمان ها از جنوب وارد ایران میشوند، از عشایر جنوب ایران کمک بگیرند تا بتوانند به راحتی خودشان را برسانند به شوروی.

شمسو آن موقع چهار سالش بود، یک روز که از خانه شان دور شده بود یک سگ هار پایش را گاز گرفته بود و بعد تب کرد و مردم فهمیدند که هاری گرفته است و وقت مردنش است، اما پدرش ناامید نشد او را برد پیشِ یکی از جاسوسان آلمانی که پزشک بود و او یک واکسن زده بودش و زنده مانده بود. پدرش برای تشکر از سربازِ آلمانی یک گاو برایش هدیه برده بود و از او خواسته بود که بگوید چه دوایی استفاده کرده است که پسرش خوب شده است و او گفته بود که واکسن هاری زدمش، پدر شمسو پرسیده بود: این دارو را کی ساخته؟ و پزشک آلمانی به او گفته بود: پاستور.

از همان روز پدر شمسو اسم پسرش را تغییر داد و گذاشت؛پاستور.

پاستور بزرگ تر که شد، در دهه سی، از غارتگران مشهور شد و دسته ای برای خودش ترتیب داد به نام دسته ی پاستور که لرزه بر اندامِ صاحبان کاروانها می انداخت.

بعد ها در دهه چهل افتاد توی کار عتیقه، تمام زمین های اطراف روستای خودشان و دیگر روستاها را سوراخ سوراخ کرد و هر چیزی که زیر زمین پیدا می کرد می برد گناوه تا قاچاقچیان ببرند شیخ نشین های عربی آبش کنند.

در اصلاحات ارضی شاه، با خان ریخت روی هم و تمام زمین ها را زد به اسم خودش و خیلی ها زمین گیرشان نیامد.

در دهه پنجاه ساواکی شد و پدر مردم را به هر بهانه ای در می آورد.

انقلاب که شد، سید فضل الله، روحانی روستای بالایی، فتوا داد که خونِ پاستور به خاطر سالها ظلم و شرارت حلال است. پاستور اما رفته بود، چند ماه بعد از انقلاب جنازه اش را در کوهِ سیاه پیدا کردند، از کوه پرت شده بود و گرگ ها و کرکس ها بدنش را خورده بودند.

حاج رحمان که پاستور قدیمها خیلی به او ظلم کرده بود، چهار دهه بعد از مرگِ پاستور، هنوز هم هر جا می نشیند، پاستور را لعن و نفرین می کند، چند سال پیش که نامه نوشتن به احمدی نژاد گُل کرده بود، نامه ای نوشت به احمدی نژاد که برای برنو اش جواز بگیرد. وقتی خواست آدرس احمدی نژاد را بنویسد برای اولین بار فهمید که دفتر کار احمدی نژاد در خیابان پاستور است، آدرس دفتر رییس جمهور را که فهمید، فحشی داد به پاستور و نامه را پاره کرد و دیگر هم نامه برای رییس جمهور ننوشت.

بعد از آن حاج رحمان هر جا می نشست علاوه بر لعن و نفرین پاستور، ، رییس جمهورها را هم نفرین میکرد، همه می گفتن حاج رحمان سیاسی شده، حاج رحمان اما خودش می گفت: من کاری به سیاست ندارم اما رییس جمهوری که دفتر کارش تو خیابون پاستور باشه بدرد ریاست جمهوری نمی خوره.

یک بار فرشاد که رفیقِ ابراهیم پسر حاج رحمان بود سر کلاس درس گفته بود که حاج رحمان گفته چرا اسم خیابان دفتر رییس جمهور را نمی گذارند ابو سینا درونی.

بعدش فرشاد خندیده بود و گفته بود: منظورش ابوریحان بیرونی بوده!

معلم روستا زده بود توی گوش فرشاد بهش گفته بود: کره خر، چرا اصل حرفش رو نگرفتی، اون حرف حق زده، حالا ابوریحان بیرونی هیچ، چرا نمی گذارند به اسم یکی از همین دانشمندهای هسته ای خودمان که در خیابان ها ترورشان کردند.

آقا معلم ادامه داده بود: حالا درست است که این بنده خدا پاستور به بشریت خدمت کرد، می روند اسم خیابان سفارت انگلیس را می گذارند بابی ساندز، خیابان سفارت روسیه را می گذارند میرزا کوچک خان جنگلی، خیابان سفارت مصر را می گذارند خالد اسلامبولی، بعد خیابان دفتر کار خودشان را می گذارند پاستور!

حاج رحمان حتی یک بار رفته بود پشت بلندگوی مسجد علیه پاستور صحبت کرده بود که اون پاستور گور به گور شده به ما ظلم کرد، زمین های ما رو بالا کشید، خداوند لعنتش کنه، خداوند نیامرزدش. بعد مردم رفته بودن آورده بودنش پایین.

خانه ی پاستور قبل از انقلاب بالاترین خانه ی روستا بود، که حالا دیگه خراب شده بود، روی دیوارش همان اول انقلاب، فاضل که خطش خوب بود نوشته بود: پاستور خره ساواکیه- مرگ بر پاستور.

بعدها زیرش با یک خط بد نوشته بودند: ای تو روحت پاستور.

منبع: https://telegram.me/piaderu

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208