تاریخ درج خبر : 1395/12/17
کد خبر : ۵۶۰۹۱۸
+ تغییر اندازه نوشته -
محسن جبارنژاد

یک سال بی‌جواد …

خودم هم نمیدانم این یک سال چطور گذشت؟ عید امسال برایم حال و هوای دیگری دارد. عطر بهار کم کم دارد به مشام میرسد ، عطری که بوی جواد شهیدمان را دارد. یک سال از از آسمانی شدن جوادمان میگذرد و یادش در این آخر سال دلتنگی هایمان را مضاعف میکند. این دم عیدی بدجوری خاطراتش ذهنم را مشوش و دلم را چنگ میزند مدام خاطرات تلخ این یک سالی که در فراقش گذشت را با خود مرور میکنم…
11فروردین95 بود که خبردار شدم جواد در بیمارستان بستری است. شنیده بودم مشکل خاصی ندارد و همین باعث شد نگرانی خاصی نداشته باشم . شب رفتم بیمارستان تا از حالش جویا شوم. نگذاشتند داخل بروم و من هم آن شب قسمت نشد چهره ی ماه جواد را زیارت کنم واقعا همین هم افسوسی شد که تا هنوز به دلم مانده… یکی از اطبا که از قضا فامیل مشترک من و جواد هم بود از سی سی یو آمد بیرون . حال جواد را جویا شدم. دکتر اطمینان خاطر داد و گفت قلبش خوب کار میکند و مشکل خاصی ندارد… من هم با خیال راحت راهی خانه شدم و البته خوشحال از سلامتیِ جواد. فردای آن روز یعنی 12 فروردین بعد از نماز ظهر بود که مادرم زنگ زد و گفت حتما یک سَری به جواد بزن. من هم با تعجب و اضطراب پرسیدم مگر چه شده؟ جواد که تا دیشب حالش خیلی خوب بود و دکتر هم گفته مشکل خاصی ندارد.مادر گفت ظاهرا دیشب تا حالا حالش خیلی مساعد نیست. با این خبر دلم آشوب شد. سریع خودم را به خانه پدرم رساندم تا در جریان جزئیات قرار بگیرم. افشین داشت با تلفن صحبت میکرد که به یکباره دیدم گوشی را انداخت و در یک بهت عجیبی فرورفت. حالت چهره اش جرات سوال پرسیدن را از من گرفته بود چون تقریبا مطمئن شده بودم که جواب چیست…
انگار دنیا را روی سرم خراب کرده بودند. آن موقع بود که علت آن آشوبی را که بعد از شنیدن وخامت حال جواد شنیده بودم فهمیدم . نمیدانستم کجا بروم؟ باورم نمیشد .انگار یک کابوس وحشتناک بود. گیج شده بودم و دور خودم میچرخیدم.نمیدانستم چه کنم. با سرعت خودم را به خانه رساندم و همسرم را هم در جریان گذاشتم.اصلا باورش نمیشد. به پهنای صورت اشک میریخت.آخر جواد معمولا هرقت می آمد یاسوج به ما سر میزد . از جواد خاطره ها داشتیم و هر کدام از این خاطره ها دل آدم را آتش میزد..
به سرعت خودم را به بیمارستان رساندم. پدرم را دیدم که جلوی در سی سی یو زانوی غم بغل گرفته گاهی اشک میریخت و گاهی هم با بهت به دوستان جواد خیره میشد که هر کدامشان گوشه ای افتاده و ناله و فریاد میزدند. از همه بی تاب تر نوید بود که دوست صمیمی و یار غار جواد بود. نوید به محضی که من را دید با صدای بلند و صورت اشک آلود با یک لحنِ حماسیِ لری به من گفت: ” جبارنژاد دَ یه مِرد مثل جواد مِن بیراحمد پا نیگره “. حقیقتا با شنیدن این جمله دلم شکست و دیگر طاقت نیاوردم همانجا جلوی در سی سی یو نشستم و شروع کردم به گریه کردن که یک دفعه دیدم محمود ذکاوت آمد دستانش را دور گردنم حلقه کرد و مدتی همینطور همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و گریه میکردیم.محمود خیلی با جواد صمیمی بود. همین طور آقای کریمی رو دیدم که از بچه های با صفای شیراز و رفیق صمیمی جواد بود و بنده ی خدا از شدت ناراحتی و گریه فشارش افتاده بود و نای بلند شدن نداشت… با بچه ها رفتیم داخل. میخواستند جنازه را به سرد خانه منتقل کنند. باورم نمیشد آنچه میدیدم …
حالا تقریبا یک سالی است که جواد عزیزمان آسمانی شده و مهمان مادرش فاطمه زهرا( سلام الله علیها) است. نمیخواستم اینگونه بنویسم، چه کنم که گاهی نوشتن تنها چاره ایست که انسان را آرام میکند و نیز نمیخواستم صرفا نقل خاطره ای کنم از یک عزیز. جواد برای من صرفا یک نوستالوژی نیست یک عقیده است یک راه است یک درس است: درس سخت کوشی و از پای ننشستن، درس اخلاص و تقوا، درس عدالت خواهی و آرام و قرار نداشتن برای محرومان و مستضعفان، درس ولایتمداری و استکبارستیزی و انقلابی بودن و انقلابی ماندن… این راهی است که باید رفت و جواد شهیدمان هم از ما همین را میخواهد…

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
پربازديد
200x208