تاریخ درج خبر : 1391/08/04
کد خبر : ۵۸۱۵
+ تغییر اندازه نوشته -

حسین نماد آزادگی

سکوتی مرموز و دهشت‌زا مدینه را در چنگال سیاه خود فرو برده و سایه سنگین بیداد در آن برهوت ظلم و ستم در همه جا گسترده است. در آن صحرای بی‌کرانه عدم، خوارمایگی جای ایثار، حق‌طلبی و حق‌گویی و ستایش ظلم جای مبارزه با آن را فراگرفته و سال‌هاست کوچه‌های مدینه، دلتنگ اخلاق کریمانه و روح مهرافزای محمد، عدالت و شجاعت علی و آزرم فاطمه است.

در این سکوت مرگ‌بار، تک‌ستاره‌ای در آسمان سرد و فسرده‌اش نورافشانی می‌کند. خفاشان تیره‌دل ظلمت این مشعل تابنده که تیره‌های نورانی‌اش بر جان تاریکی‌ها می‌نشست و آنها را می‌فرسود را برنمی‌تابند. در یکی از این روزها چهره غم‌انگیز غروب با زوزه‌های باد و ناله‌های جغد در هم آمیخته و هم‌آوا شده بودند و آغاز شبی شوم را حکایت می‌کردند. یزید جائر که شهره به گناهان است به قدرت رسیده است. این ناپارسای دون‌مایه از والی مدینه می‌خواهد از نوه پیامبر خدا (ص) و فرزند علی(ع) برایش بیعت بگیرد. پیک امارت سر می‌رسد و حسین را به دارالحکومه فرامی‌خواند. حسین به فراست دریافته که درصدد اخذ بیعت هستند، سر در جیب تفکر فرومی‌برد. اما در آن اقیانوس جهل و نومیدی، جز صبر و توکل به خدا کشتی دیگری نمی‌یابد. آیا او ذلت همراهی با ظلم را می‌پذیرد؟ نه، هرگز. فشارها روزبه‌روز بیشتر می‌شود. مروان بی حکم با سبعیت تمام از والی مدینه می‌خواهد تا در صورت استنکاف از بیعت، گردن‌ها زده شود. حسین باید میان عزت و ذلت یکی را برگزیند و بدیل دیگری نیز ندارد. حسین درمانده است، به بقعه مبارک نبوی پناه می‌برد تا در پرده آن، درد پرسوز خویش را با محمد(ص) نجوا کند و ازو کمکی طلبد. مشکل حسین، فقط استنکاف از بیعت نبود، با سنت مرده رسول خدا و بدعت احیا شده ظالمان روزگار چه باید می‌کرد؟ او باید شهیدی شاهد می‌شد تا پرچم شرف، نجات و هدایت را بر بلندای قله انسانیت به اهتراز در آورد.

موسم حج فرا رسیده است. حسین با یارانش با گام‌های سدید و استوار به مثابه مظهری از خشم در برابر جور راهی مکه می‌شود. او بدرستی می‌داند که اسلام دین جهاد و عزت است، نه قعود و ذلت؛ دین عدالت و آزادگی است، نه ستم و اسارت. در مدت اقامتش در مکه، دعوتنامه­های زیادی از عراق به سویش روانه می‌شود. مسلم بن عقیل را راهی کوفه می‌کند و سپس به حج پشت می­کند و خود راهی عراق می‌شود. یزید، عبیدالله بی زیاد که در جهالت، سخافت و بدطینتی کم‌نظیر است، والی کوفه می‌کند تا از قیام حسین و کوفیان جلوگیری کند. حسین در میانه راه از قضایا مطلع می‌شود. در نامه‌ای به مردم بصره آنها را به کتاب خدا و سیره پیامبر دعوت می‌کند و می‌فرماید: ای مردم سنت پیامبر مرده است و بدعت احیا گردیده است. امام حسین در نخستین خطبه‌اش در صحرای کربلا می‌فرماید: من مرگ را جز خوشبختی و زندگی با ستمکاران را جز بدبختی نمی‌بینم.

نهایتاً زمان معارضه فرامی‌رسد. در شب عاشورا، تاریکی پهن‌دشت کربلا را تیره و تار ساخته است. سکوت دهشت‌انگیز با سیاهی شب متحد شده است و صدای کم‌نوای زوزه باد، این بار با ناله فرات هم‌آوا شده است تا موسیقی ناموزون، پرده‌ای از تراژدی تقابل و تضاد هابیلیان و قابیلیان باشد که فردا در عاشورا بر روی صحنه خواهد رفت. کربلا صحنه تقابل عزت و ذلت، عبادت و معصیت است؛ جدال عشق با نفرت، عطوفت با خشونت. چه بسیار این تقابل که شریرترین افراد این کره خاکی بخواهند شریف‌ترین انسان‌ها را به بند اسارت بکشند و چه جانسوز است این تضاد که در کنار فرات، کودکی از جرعه‌ای از آب دریغ شود. کربلا صحنه نبرد شمشیرهایی است که یکی را به سعادت و یکی را به شقاوت می‌رساند. البته کربلا فقط عرصه تضاد و تقابل نیست؛ این پایگاه عشق و انحطاط، پرده‌های دیگری نیز دارد. کربلا صحنه ایستادگی، پاکبازی و دفاع از آرمان‌های مقدس است؛ صحنه توبه، ندامت و رجوع به حقیقت است. کربلا فرصتی برای بازتولید خطبه‌های آتشین روح دردمند علی از زبان زینب و سجاد است. کربلا اوج عبودیت و بندگی خلق در مقابل خالق در نماز ظهر عاشوراست.

حسین، رهبر خوبی‌ها در شب عاشورا یاران را به رفتن یا ماندن آزاد می‌گذارد. حسین از خیمه‌ها فاصله می‌گیرد تا در ظلمت شب، معرکه فردا را بازبینی کند. در آن اقصی، زمزمه یاران احرار در اوج مروت و فتوت در حالی که خار غم در دیدگان خلیده و گلو از اسخوان تاسیده بود، با سوز و گداز در تجهد شبانه خویش، ترکیبی موزون از رابطه عاشق و معشوق را زمزمه می‌کند.

روز موعود فرامی‌رسد. خورشید با چهره‌ای غم‌آلود و شرمسار از افق پدیدار می‌شود تا نظاره‌گر شهادت مردان بزرگی باشد که پروانه‌وش سر بر آستان شهادت می‌نهند. در آن وادی، اسلام اموی آماده کارزار با اسلام نبوی است. شمر که مظهر خوی شیطانی است، به سوی خیمه‌های امام می‌آید تا نظاره‌گر اوضاع باشد. یاران امام اجازه می‌خواهند تا با تیری کارش را بسازند، اما منطق علوی اجازه جنگ را نمی‌دهد؛ همانگونه که علی در صفین، نهروان و جمل عمل کرد. حسین پرشورترین و در عین حال غم‌آلودترین خطبه‌ها را با شمائلی برافروخته با فصاحت، بلاغت و استحکام معنا ایراد می‌کند؛ باشد که شاید انسان غفلت‌زده از شقاوت به سعادت برسد. با پرتاب تیری از سوی عمر بن سعد فاجعه آغاز می‌شود. یاران امام که با دنیا الفتی نداشته‌اند به میدان می‌شتابند و با نثار خون خویش و رهایی از کالبد، در بهشت برین مخلد شوند. در ظهر عاشورا، زیر فروغ خیرکننده خورشید، امام سجاده‌ای به گستره زمین پهن می‌کند تا با وضوی خون، آخرین نماز عشق را با پرودگار زمزمه نماید. چه نمازی است آنهم در بارانی از تیر که یاران حسین – که هنر عشق ورزیدن را با رشادت و شهامت و در حالی که متمسک به ریسمان الهی‌اند – سپر تیرها می­شوند و آنقدر تیر می‌خورند که به زمین می‌افتند و خطاب به امامشان می‌گویند: آیا توانستیم وفا کنیم. طولی نمی‌کشد که ذوالجناح شیهه‌زنان و بدون سوار به خیمه‌ها باز می‌گردد. سپس سیاه‌چادرها توسط سپاه دون به آتش کشیده می‌شوند. هنوز این تراژدی به پایان نرسیده است. پرده اسارت آزادترین آزادگان تاریخ در راهست. آزادگان با دست و پای مغلول به اسارت می‌روند؛ غافل از آنکه سجاد و زینب‌اند که با خطبه‌های ستم‌سوز خویش لعن را بر فرق یزیدیان برای همیشه تاریخ می‌زنند.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208