تاریخ درج خبر : 1391/09/08
کد خبر : ۶۱۶۷
+ تغییر اندازه نوشته -

خطِ سوّم! نگاهی دیگر گونه به تاریخِ بویراحمد

درود بر خوانندگانِ گرامی.

پیش از هر چیز باید بگویم که به نظر می رسد نوشتنِ تاریخ و نقدِ عالمانه ی آن جدای از آزاداندیشی، آزادگی، انصاف و شجاعتِ نویسنده یا مورّخ به معنای دقیقِ کلمه نیازمند حدِّاقل هایی چون اِشراف به علم تاریخ و تاریخ نگاری، دسترسی به منابع و مآخذِ قابل استناد، توانایی در بررسیِ صحّت و سُقم اسناد و احاطه ی قابل اطمینان و مبنی بر تجربه در این حوزه است.در نوشته ی کوتاهی که پیشِ رو دارید چنین کاری نه انجام شده و نه قصدی بر انجامش بوده بلکه به سانِ آنچه که از مطالب منتشر شده ی جناب آقای تقوی بهبهانی برمی آید، تحلیل و قضاوتی ست شخصی که به نظر می رسد جایِ خالی اش در انبوهِ نوشته ها و اعلام نظرهای این چند روزه کم و بیش آشکار است؛ که اگر چنین نبود ضرورتی برای طرحش نیز پیش نمی‌آمد.
برای آن دسته از مخاطبانی که دوست دارند قضاوت مرا پیرامون نوشته و نه نویسنده ی مقاله ی ( تاریخ بویراحمد قابل دفاع نیست ) بدانند، می گویم که با بخش هایی از تحلیل و قضاوت ایشان موافق و با بعضی مخالفم. این موافقت و مخالفت نیز برگرفته از فهم و درک اینجانب از منابعی ست که در اختیار داشته و دارم؛ ( بخشی از کُتُبِ تاکنون منتشر شده در حوزه ی تاریخِ بومی، چندین کتاب تاریخی در گستره ی ملی با وجهِ غالبِ دورانِ پهلوی، برخی اسناد موجودِ بومی و ملی مانند ماهنامه های ژاندارمری، و گفت و شنید با برخی از صاحب نظرانِ در دسترس ) از جمله ی این منابع اند. به عنوانِ نمونه بر مبنای برداشت از همین منابع با نوشته ی آقای تقوی درباره ی خسروخان بویراحمدی و تمایلات ملی گرایانه ی او در جریان ملی شدن صنعت نفت و روشن اندیشی او موافقم. اگر کودتای بیست و هشتِ مردادِ سی و دو و خانه نشینیِ دکتر مصدّق و شکستِ نهضتِ ملیِ ایران برگِ سیاهی ست در کتابِ تاریخ ایران زمین، مرگ خسروخان بویراحمدی نیز از آن جمله و لکه-ایست بر دامنِ تاریخِ بویراحمد. در ادامه و بر همین مبنا با بخش هایی از قضاوتِ شخصیِ جنابِ تقوی پیرامون بویراحمدی ها و شیوه ی معیشت و زِند و زیستِ آنها همینطور تحلیل شان از مجموعه وقایعی که به نام جنگ تنگه ی تامرادی و گجستان مشهور شده اند، مخالفم. بر همین اساس در باورِ من این تاریخ ( اگر بتوان برای آن یک شخصیت یا کلیّت یا پدیده ی قابل تعریف با حدود و مرزهای به نسبت واضح و روشن و دور از مه گرفتگی و ابهام ترسیم کرد و شناساند؛ که تا حدّ زیادی لااقل در بسیاری جهات و از بسیاری زوایا چنین کاری به سختی شدنی ست ) آنچنان که جناب تقوی می گوید “تاریک” نیست و بر همین مبنا ” غیر قابل دفاع نیز نیست”. البته با ایشان موافقم که این تاریخ یکسره شور و حماسه و افتخار نیز نیست که اگر چنین بود امروزه روز هم چنان که اغلب اوقات از زبان اکثر مردم می شنویم و می گوییم چنین توسعه نیافته نبودیم و دردها و نداری ها گریبانگیرمان نبودند. همچنین این سخنِ ایشان که تاریخ نگاریِ معاصر به ویژه در حوزه ی تاریخِ محلی کاری ست به شدت سخت و صعب و نیازمندِ شجاعت و صراحت و عدالت، سخنی سنجیده و درست است با این حال بر مبنایِ بسیاری از اسناد و منابعِ غیر قابلِ تردید که از قضا عمده ی آنها دستپُختِ مرکزنشینان و دولتیان هستند، پر واضح است که در روزگاری نه چندان دور مردمِ این سرزمین ( بویراحمدی ها ) در سالهایِ متمادی ( البته با انگیزه ها و روشهای گوناگون و متفاوت ) آنقدر مویِ دماغِ دولتِ مرکزی شدند که بالاخره دوراندیشانِ مرکزنشین را به صرافت انداختند تا کاری کنند که می-بایست از همان نخست می کردند. اینگونه بود که هسته ی اصلیِ استانی به نام و برای این مردم شکل گرفت. بویراحمدی ها در درازمدت هزینه هایی پرداختند و فایده هایی نیز بُردند. فارغ از چند و چون در جزییاتِ تاریخ که با نگاهِ امروزی و حتی در چهارچوب همان برهه ی زمانی بخش‌هایی از آن قابل دفاع و بخش‌هایی نیز غیرقابل دفاعَند، در نقد و نظرها پیرامونِ تاریخ استان و نشستن به داوری درباره‌ی آن، نقشِ برجسته‌ی بویراحمدی‌ها در خلقِ آنچه امروز کم و بیش از آن برخورداریم، همان نکته‌ایست که به حق انتظار می‌رود نادیده گرفته نشود.
پس از این پیشگفتار اینک نوبت به طرحِ پرسشی می‌رسد که هسته‌ی اصلی این نوشته را شکل می‌دهد؛ با وجودِ منابع و مآخذِ به نسبت یکسان و قابل دسترس در حوزه‌ی تاریخ، این همه اختلاف و تفاوت در تحلیلها و قضاوتها که در نهایتِ تأسف گاه تا مرزِ دشمنی‌های شخصی و اِعمال خشونت نیز امتداد می‌یابد و سببِ شدت گرفتن اختلافات قومی و شعله‌ور شدن آتشِ تعصّباتِ قبیله‌ای می‌شود ، از کجا ناشی می‌گردد؟ این نوشته فارغ از کَند و کاو در انگیزه‌های شخصی یا گروهیِ نویسنده همچنین موافقان و مخالفانش، تنها با در نظر گرفتن روحِ حاکم بر نوشته‌های این چند روز می‌کوشد تا با طرحِ نکته-ای پرسشِ بالا را پاسخ دهد؛
به نظر می‌رسد که عمده‌ی این اختلافات به تفاوت در گرایش‌هایی برمی‌گردد که افراد و گروه‌های مختلف بر مبنای آنها و در آن چهارچوب به نگارش یا ثبت و ضبطِ تاریخ و مهم‌تر از همه به تحلیل و تفسیر تاریخ و در نهایت قضاوت پیرامون آن می-پردازند. شاید بتوان این گرایشها را به سه دسته‌ی بارز تقسیم کرد؛
گرایش اوّل؛
در این گرایش وجهِ برتر با ذهنیّتِ مرکز گرایانه است. به عنوان نمونه در طرحِ تاریخ بویراحمد و در دوره‌ی معروف به رضا شاه ( پهلویِ اول )، گرایشِ اوّل در سمت و سوی سیاستهای کلانِ دولتِ مرکزی، تلاش برای یکپارچه سازیِ کشور، برقراریِ امنیّتِ ملّی و آغاز تجدّد و عصرِ نوسازی می‌ایستد و شورش‌های محلّی و طغیان‌های بومی و جنگ‌های ناشی از آن را مانعی برای تحقّق این امر و در نتیجه نوعی مقاومت در برابرِ پیشرفت و تمایل برای درجازدن و در نهایت پَس‌رفت و عقب‌ماندگی برمی‌شمارد. برمبنای این گرایش و تحلیلی که از درونش بیرون می‌تراود بسیاری از سرانِ ایلات و چهره‌های شاخص در مبارزاتِ رودررو، عوام و بی‌منطق و فاقدِ احساسات و بدونِ تفکر معمولی به شمار می‌آیند و کارنامه‌شان تاریک است و تاریخی که می‌سازند غیرقابلِ دفاع و اگر کسی پیدا شود و از این ویژگی با ادبیاتی حماسی و دل‌نشین یاد کند، حتّا اگر پدرِ تعلیمِ عشایر باشد، تعارفی بیش نکرده است. بومیانِ مورد قبول و واجد اهمیّت از دیدگاه این گرایش که نامشان برازنده‌ی ثبت در تاریخ است، اغلب کسانی هستند که در جدال‌های محل – مرکز یا در کنارِ مرکزیان مانده‌اند یا در خفا آنان را یاری رسانده‌اند یا بی‌طرفی پیشه کرده‌اند یا اگر خواهانِ ایفای نقشی بوده‌اند توسطِ بازیگرانِ اصلی در سایه قرار گرفته  و کمتر مورد توجّهِ توده و افکار عمومی واقع شده‌اند.
گرایشِ دوّم؛
در این گرایش برخلافِ گرایشِ نخست، وجهِ برتر با ذهنیّتِ بومی‌گرایانه است. این گرایش خود را در سمت و سوی بوم و خرده فرهنگِ بومی تعریف می‌کند و سیاستهای دولتِ مرکزی را در بدبینانه‌ترین حالت، ظلم و جنایت و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، توطٸه و خوش‌خدمتی در اجرای فرامینِ بیگانگان تلقّی می‌کند. از اینرو و با چنین گرایشی، سازِ مخالفِ مرکز زدن ارزش شمرده می شود. جنگها مقدّس می شوند و جنگاورانِ بومی ( حتّا برخی از آنان که اهلِ خِبط و خطا هم بوده‌اند ) قهرمانانی که برتر از نقد و بررسی می‌نشینند. تاریخ می‌شود روایتی حماسی – اسطوره‌ای از این جنگ و جدال‌ها که یکسره و تمام عیار قابلِ دفاع است. چنین تاریخی پر می‌شود از شخصیتها و رویدادهایی که خط قرمزِ ایل و بوم قلمداد می‌شوند و اگر منتقدی پا از حد فراتر نهاده و به تحلیل پیرامونشان پرداخته و در نتیجه‌ی این تحلیل و تفسیر به قضاوت و اراٸه‌ی نظر در ردّشان بپردازد و بدتر اینکه سماجت به خرج دهد و پا پس نکشد و عُذر نخواهد، مستوجبِ بدترین‌هاست.
گرایشِ سوّم؛
این گرایش می‌کوشد تا در بینش، نگرش و کارکردهای خود به مبانیِ “عقلانیّتِ انتقادی” پای‌بند باشد و به آن وفادار بماند. این گرایش کُشته مُرده‌ی “حقیقت” است و به تجربه دریافته که تاریخ درهم آمیخته‌ای از “حق” و “ناحق” است. پرسشِ اساسیِ او این است که به راستی حقیقت کجا و کدام است؟ پرسشگری و تلاش برای یافتنِ قانع کننده‌ترین پاسخ بر مبنای خردورزی و استدلال یگانه روشِ این گرایش است. این گرایش یک سویه به تحلیل و قضاوت نمی‌نشیند. نه مرکزگراست و نه بومی‌گرا. اینکه یکی از این دو باشد با منطقِ درونی‌اش ناسازگار است. به عبارتی دیگر نه سیاه است و نه سفید و نه در چنین قالبی می‌اندیشد. پس قضاوت‌هایی که از این شیوه‌های به نسبت خردگریز الهام می‌گیرند، نزد او از یک فقدان و دردِ بزرگ رنج می‌برند که نیازمندِ آموزش و درمان‌اند. اینکه قاضیانِ این قضاوتها که ها هستند و فلان و بَهمان، اثری در این شیوه که پیش گرفته و بر مبنای آن به داوری می‌نشیند ندارد. از همین رو در نمونه‌ای از تاریخِ بویراحمد که پیش از این گفتیم، گرایشِ سوّم از یک سو هم سیاستهای دولتِ مرکزی در یکپارچه‌سازی و تثبیت امنیّتِ ملّی و نوسازی را جدی می‌گیرد و هم به نقد و کَنکاش در مورد شیوه‌های اِعمال این سیاستها می‌پردازد و از سوی دیگر اگر سربرکشیدنِ قدرتهای سرکشِ بومی و ملوک‌الطوایفی را مانعی بر سر راهِ تحوّلاتِ بنیادین می‌بیند، ظرفیتهای زیستِ مردم در شرایط ویژه‌ی زمانی – مکانی و محدوده‌ی جبر و اختیارِ پیشِ روی آنها جهتِ اتّخاذ تصمیم برای همراهی یا رویارویی با چنان سیاستهایی را نیز نادیده نمی‌گیرد. به عنوانِ نمونه این گرایش از خود و تاریخ و جامعه می‌پرسد که نوسازی و تجدد چه بود؟ چه هدفی را دنبال می‌کرد؟ بر مبنای کدام سیاستها پی‌ریزی شده بود؟ شیوه‌های اِعمال این سیاستها چه بود؟ میزان آگاهی‌های عمومی از نوسازی تا چه حد بود؟ تا چه حد با ملاحظات فرهنگیِ جامعه سازگاری داشت؟ جایگاهِ خرده فرهنگ‌ها در این نوسازی کجا بود؟ اگر نوسازی و تجدد کاری بود در راستای بهبود حالِ مردم و افزایشِ رفاهِ عمومی، چرا کار به مقاومت و شورش و جنگ می‌کشید؟ ضمانت اجراییِ تجدد چه بود، ضربِ زور یا آگاهی‌بخشیِ اجتماعی؟ از میانِ نان و نام و امنیّت کدام یک برای ایلات اولویّت داشت؟ نوسازی با باورها و ریزه‌کاریهای فرهنگِ بومی چه می‌کرد؟ با آغاز تجدد، تقسیم قدرت بر چه مبنایی شکل می‌گرفت ؟ برخوردِ مرکز با خواسته‌های بومی چه و چگونه بود؟ در شرایطی از این دست ایل چگونه تصمیم می‌گرفت؟ سرشناسان و سرآمدان که در نگاهِ دولتِ مرکزی مُشتی یاغی و شورشی به حساب می‌آمدند از کِی و کجا و چگونه و مهمتر اینکه چرا سربرآورده و برخی‌شان نزد توده‌ی مردمِ بومی تا حدّ قهرمانی پیش می‌رفتند؟ و بسیاری پرسشهای دیگر از این قبیل که پیش از هرگونه داوری باید پاسخی درخور، مستدل و قانع کننده بیابند. با این ویژگی‌هاست که در گرایش سوّم، مرگِ سربازان ایرانی در جنگ‌های تنگه‌ی تامرادی و گجستان همانقدر تلخ و گزنده است که تخته قاپو کردنِ عشایر و یکجانشین کردنِشان به ضربِ زور. از سوی دیگر مبارزات و پیگیری‌های نفس‌گیرِ بویراحمدی‌ها در کسبِ منافع ایلی، عشیره‌ای و منطقه‌ای همانقدر قابل توجه و برجسته است که تصمیم مهمِ دولت مرکزی در ایجاد فرمانداریِ کُل و پس از آن موافقت با استان شدنِ کهگیلویه و بویراحمد. کوتاه سخن اینکه بر مبنای این گرایش، تاریخِ بویراحمد نه تاریک است و نه انباشته‌ای از حماسه و افتخار. سران و تصمیم گیرانش نیز نه عوام و بی منطق و احساساتی و نه یکسره نخبه و روشنفکر و آگاه به زمانه‌ی خویش بودند. در کالبدشکافی و نقدِ آزادانه و گفت و نوشت‌های کارشناسانه است که زوایای مختلفِ این تاریخ جست و جو می‌شوند و واقعیات به شکلی قابل استنادتر به گستره‌ی عمومی راه می‌یابند به نحوی که از دل آنها و با تکیه بر ارزشها و هنجارهای به جا مانده و تجربیاتِ پشتِ سر گذاشته، می‌توان چراغی رو به آینده تدارک دید.
بر اساس این تقسیم‌بندی، به نظر می‌رسد که در نوشته‌ی جناب تقوی همینطور اغلب پی‌نویس‌های موافقِ ایشان ( فارغ از انگیزه‌های شخصی و گروهی و قومی ) وجه غالب ( البته نه به تمامی ) با گرایشِ اوّل است. نقد و نفی و نظرهای منتشر شده علیه نوشته و نویسنده بیشتر از جنسِ گرایش دوّم بوده  و هستند. اظهارنظرهایی که برخی‌شان تا حدّ ترور شخصیت و شخص پیش رفته و آنگونه که در خبرها آمده زمینه‌ساز برخوردِ خشونت‌آمیز با ایشان شده‌اند که جای بسی تأسف و مایه‌ی شرمندگی‌ست.اما گرایش سوّم به طرزِ نگران کننده‌ای در اقلیّت است. هرچند واکاویِ دلایلِ این اندک شمار بودن چندان هم سخت نیست؛ ناف این گرایش به حقوقِ بشر بسته است و تولّد، تداوم و بقای آن به “آزادیِ بیان” و “آزادیِ پس از بیان” وابسته است و در جامعه‌ی ما این هم حکایتی‌ست برای خودش که مجالی دیگر می‌طلبد.
و اما سخنی با نویسنده و گردانندگان محترم سایت عصرِ دنا در نقدِ تیتری که بر پیشانیِ نوشته نشسته با عنوانِ ( تاریخِ بویراحمد قابل دفاع نیست)؛
اول؛
این تیتر که برگرفته از متن نیز هست با عقلانیتی که نویسنده‌ی محترم در نوشته‌اش از آن بارها یاد کرده و یکی از ملزوماتش را جدا کردن مرزِ “نقد” و “نفی” از هم دانسته سازگار نیست و از یک تناقضِ درونی رنج می‌برد. به نظر می‌رسد تیتر،که نه نقد بلکه نفیِ تاریخِ یک ایل است، نوشته را در همان دام چاله‌ای افکنده که نویسنده،خود و دیگران را از آن سخت بر حَذَر داشته است.
دوم؛
تیتر، کلی‌نگر و مطلق‌انگارانه است. تاریخِ بویراحمد به صورت یکپارچه و در شکل یک کُل به تصویر کشیده شده که نویسنده در یک کلام آن را غیرقابل دفاع دانسته است. هرچند این جمله‌ایست برگرفته از خودِ متن، اما مطالعه‌ی متن نشان می‌دهد که نویسنده را نه تنها با همه‌ی تاریخ چنین سرِ ناسازگاری و عتاب نیست که در برخی موارد و بعضی شخصیتها از قضا داوری و قضاوت دیگرگونه و تا حدی نیز مبالغه‌آمیز است. از سویی درست در یک قدمیِ تیتر، بخشی از متن برجسته شده که در توصیفِ خسروخان بویراحمدی‌ست و بنا به داوریِ نویسنده از نقاطِ روشنِ این تاریخ. تاریخی که در متن “تاریک” قلمداد شده است. این نیز از نشانه‌های تناقض در تیتر و متن است.
سوم؛
از بدی های مطلق‌انگاری یا به زبانِ ساده، سیاه یا سفید دیدنِ اُمور، گرفتار شدن در این بازیِ ناعادلانه است که “هر کَس و هر چیزی یا با ماست یا بر ماست.” از قضا نویسنده نیز در یکی از نوشته‌ها این ایده را به درستی نشانه‌ی نوعی جمود، خردگریزی و نقدناپذیری دانسته است. به تیتر برگردیم؛ بر این اساس( فارغ از اینکه مشخص شود در کدام مقطع یا با کدام مصداق یا از کدام زاویه¬ی دید یا مبنی بر کدام مستنداتِ آشکار ) تاریخِ بویراحمد یا قابل دفاع هست یا نیست. یا سفید است یا سیاه. بر مبنای نوشته و اغلبِ پی نویسانِ موافق با آن، قابل دفاع نیست و بر مبنای نظر اغلب مخالفان، تمام و کمال قابل دفاع و سراسر موجبِ افتخار. این نیز از دیگر نشانه‌های نادیده انگاشتن یا سهل انگاری در پایبندی به “خردورزیِ انتقادی “ست.
چهارم؛
برتر نشاندن نقد بر نفی به منزله‌ی نادیده انگاشتنِ نفی و یکسره بر آن خطِ بُطلان کشیدن نیست که اگر کسی چنین کند خود به دامِ مطلق اندیشی گرفتار شده است. به عنوان نمونه جامعه شناسانِ سیاست می‌گویند؛ آزادی با نفی( و نه نقدِ ) استبداد آغاز می‌شود اما با نقدِ مداوم قدرت تداوم می‌یابد. با اینهمه در مباحثِ علمی هسته‌ی شکل‌دهنده و تداوم‌ بخش، نقد است و نه نفی. حال پرسش این است که در مواردی از این دست ( مانند تحلیل و داوریِ نویسنده‌ی محترم پیرامونِ تاریخ بویراحمد ) چگونه می توان از گرفتار شدن در دام چاله‌ی نفی رَهید تا هم در اراٸه‌ی نوشته دچار تناقضِ درونی و پریشان‌گویی نشد و هم بحثی تاریخی را با برانگیختن موجی از احساسات عمومی ناقص و ناکارآمد و ناقص الخلقه نکرد؟ اجازه دهید پاسخ این پرسش را با طرحِ یک مثالاز جناب آقای تقوی بهبهانی مطالبه کنیم؛ بر مبنای عقلانیتی که به خوبی و به درستی از آن در یکی از نوشته‌هایتان به تفصیل سخن گفته‌اید در پاسخ به نویسنده‌ای که از شما برای انتخاب یک تیتر در نقد و بررسیِ تاریخِ آلمان مشاوره می‌خواهد کدام گزینه را پیشنهاد می‌کنید و چرا؟
الف؛ تاریخ آلمان غیرقابل دفاع است.
ب؛ به باور من تاریخ آلمان غیرقابل دفاع است.
ج؛ به باور من بخشی از تاریخ آلمان غیرقابل دفاع است.
د؛ به باور من بخشی از تاریخ آلمان که دربرگیرنده‌ی فاشیسم و هولوکاست و هیتلر و پلیس مخفیِ مخوف و جنگ جهانی‌ست، غیرقابل دفاع است.
و در آخر یک پیشنهاد؛
برگزاریِ منظّم یک دوره گفت و گوها و مناظره‌های علمی با حضور علاقه‌مندان و کارشناسان در یکی از دانشگاه‌های استان درباره‌ی تاریخِ بویراحمد و نقدِ منابع و کتب موجود در این زمینه در حضور نویسندگان این مجموعه می‌تواند هم روشنگری کندو هم راهی به سوی آینده بگشاید.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • تاریخدان می‌گه:

    تقوی در مقاله اش گفته است که تاریخ معاصر بویراحمد در فاصله زمانی بین دو انقلاب غیر قابل دفاع است.

  • ا.ح. می‌گه:

    با سلام به دکتر غفاری.
    من بیشتر نوشته های مربوط به تاریخ بویراحمد شامل مقاله آقای تقوی تا این آخرین مطلب به قلم آقای حسینی را خوانده ام. بر اساس تقسیم بندی شما به نظرم هر جا که نویسنده ها سعی کرده اند به عقلانیت انتقادی یعنی همان گرایش سوم ( خط سوم ) نزدیکتر شوند، متن ها قابل قبولتر و درخور اعتناتر هستند. مشکلی که من با نوشته های آقایان یزدانی و حسینی و غفاری(حسن) و … دارم این است که ادعای آقای تقوی نه انکار تاریخ یا دروغ دانستن وقایع تاریخی یا طرح کردن روایتهای جدیدی از تاریخ است که در پاسخ به آن نیازی به بازگویی رخدادها و یادآوری آنها آنهم با آب و تاب فراوان باشد. به نظر من اگر دوستان از تاریخ سررشته دارند بهتر است بیشتر به دلایلی بپردازند که به آن دلایل این رویدادهای تاریخی را قابل دفاع می سازند. از طرفی همگی ( از جمله تا حدودی خود شما ) ایشان را متهم کرده اید به اینکه با عینک امروز به دیروز می نگرد در حالیکه من نمی توانم بفهمم که خود شما با کدام عینک به تاریخ نگاه می کنید و اساسا آیا یک انسان امروزی می تواند با عینک دیروز به گذشته ای که خود در آن زندگی نکرده بنگرد؟ و اگر می تواند، چگونه؟ در مورد تحلیل شما هم علیرغم مقدمه ای که نوشته اید و در آن تا حدودی مختصر به قضاوت درباره متن آقای تقوی پرداخته اید با این حال برای من پرسشی پیش آمده که دوست دارم پاسخ آن را واضح و روشن بشنوم. آقای تقوی در یکی از نوشته های خود به جمع بندی پرداخته و ادعایی را مطرح کرده است که در پایان این نوشته عینا نقل می شود. پرسش من این است که فارغ از دو گرایش اول و دومی که شما نام برده و نقدشان کرده اید و صرفا بر اساس گرایش سوم یا همان خردورزی انتقادی مورد ادعای شما، با این تحلیل آقای تقوی تا کجا موافق و تا کجا مخالفید؟ یا بهتر است بگویم نظر گرایش سوم درباره ادعاهای مطرح شده توسط جناب تقوی که از قضا طرفداران پر و پا قرصی هم دارد، دقیقا چیست؟
    ( تاریخ بویراحمد قابل دفاع نیست؛ قسمت چهارم؛ نوشته عبالحمید تقوی بهبهانی؛ سایت عصر دنا؛ بیست و پنجم آبان نود و یک )
    ” من در این مقاله بدون اینکه قصد نقد کتاب خاصی را داشته باشم به نقد این نوع نگرش پرداختم . نگرشی که متاسفانه عمومیت یافته است .

    نگرشی که به لشکرکشی های ایل بویراحمد افتخار می کند و برخوردهایی را که بین عشایر بویراحمد و دیگران بالاخص سربازان دولتی رخ داده ، مشروع جلوه می دهد و به ستایش از […]می پردازد و از انها قهرمان سازی هم می کند و به جنگ هایی چون تنگه تامرادی وگجستان مباهات می کند و تاریخ بویراحمد را پر از فتح و افتخار می داند .

    در حالی که می توان براحتی نشان داد که واقعیت غیر از این است و تاریخ […]بویراحمد و کارنامه ضعیف کلانتران و کدخدایان و […] آن جایی برای هیچ گونه تفاخری باز نگذاشته است.

    حتی در مقام مقایسه با کلانتران سایر ایلات ، سران بویراحمد افرادی [………………………………………………]

    […………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..]

    با انتشار کتاب های تاریخی و محلی که جانبدارانه و از روی احساسات قومی و از زوایه افق محلی نوشته شده اند مقوله تفاخر و قومیت ستایی بیش از گذشته رواج یافته و افکار عمومی به سمتی هدایت شده است که لشکرکشی ها و درگیریهای عشایر بویراحمد حالتی حماسه وار پیدا کند .

    از [….] چهره هایی درخشان و قهرمانانی محلی ساختند . کسانی که [……………..] نبرده بودند تا حد قهرمانان افسانه ای تقدیس و تکریم شدند . در اینجا هدف محکوم کردن کسی نیست اما بت تراشی و بت ستایی تا کی ؟ آن هم از افرادی که تمام هنرشان […] و بی باکی و […] آنها بوده است .
    […………………………………………………… و…]

    ناگفته پیداست که افتخار آمیز نبودن تاریخ بویراحمد هرگز به این معنی نیست که این ایل بزرگ از زادن فرزندانی برومند و لایق و شایسته عقیم بوده است . بلکه در تاریخ این دیار میتوان به مواردی برخورد کرد وکسانی را یافت که وزنه هایی قابل بحث و مردان بزرگی بوده اند.
    […………………………………]

  • بهنام جوکار می‌گه:

    سلام دکتر خوبی عالی بود مرسی

  • محمد.ا می‌گه:

    ولله من که سردرد گرفتم ازنوشته های اقای مختاری.معلوم نیست بحر طویل است.اتل متل توتوله است.دعاست.به نوشته های …… می ماند.هرچه می خوانی چیزی دستگیرت نمی شود.خیلی هم انگار بیکاراست.با این شیوه نوشتار درهم و برهم وگنگ وروده درازی مارا از هرچه نوشته است بیزارکرده.

  • رازقی می‌گه:

    سلام . بسیار زیبا و منطقی جواب دادی جناب دکتر !

  • باران می‌گه:

    با سلام.
    محتوا و مجموعه نوشته ها و گفتارهایی که در این روزها توسط بسیاری از فرهنگ دوستان استان کهگیلویه و بویراحمد در خصوص “تاریخ بویراحمد” بیان شده, چه در نفد, چه در تایید و یا نفی و چه در بازشناسی مساله, خود به بخشی از تاریخ معاصر این سرزمین تبدیل خواهد شد.
    با محتوای نوشته ی آقای غفاری موافقم و از سویی باور دارم که ناریخ یک سرزمین نمی تواند چنان ساده و سهل باشد که از زاویه ای واحد بدان نگریسته شود. منصفانه اینست که غالب مردمان یک سرزمین در نگارش تاریخ دیار خود سهیم باشند./سپاس.

  • باران می‌گه:

    در پاسخ به اقای پرویزی
    یک بار دیگه مطلب خودتون رو بخونید!
    آقای اسحق آقایی مطلبی رو تایید کردند! به نظر شما این کار رو باید به چه شکل دیگه ای انجام میدادند؟
    شاید انتظار دارید دیگران صرفا مطلب مورد نظر شما رو بیان کنن تا مودبانه و بی تعارف باشه؟…

  • افشین پرویزی می‌گه:

    دوستان بزرگوار جای این تکه پاره کردن این تععععارفها اینجا نیست،نقدی،نظری،حرفی که خریدار داشته باشد بزنید،ول کنید این تعارف بازی های ایرانی و این میمیرم براتو میمیری برام… .

  • اسحاق آقایی می‌گه:

    درود جناب اقای دکتر
    من تمام نقدهای پیرامون این مطلب را خونده بودم اما این زاویه نگاه شما به این موضوع ستودنی ست

  • مهمان می‌گه:

    نمیدونم منظور اقای مختاری از این نوشته چیه؟ سلام علیک بادکتر غفاری – نقققققداقای تقوی- معرفی برادران علیبلزی با شاخص سن و سال-انتقاد از سیستم پرداخت یارانه(البته نمیدانیم روز پرداخت یارانه جز اولین ها برای گرفتن یارانه هست یا نیست)- تسلط به لهجه بهبهانی یا به رخ ملت کشیدن قدرت شاعری است ویا…. نمیدانم ولی به نظر می رسد به نظر بهتر بود این خوش و بش را تلفنی با دکتر انجام میداد و در نظر داشت ” کم گوی و گزیده گوی چون در”

    • محمد مختاری می‌گه:

      اول : علیک سلام
      دوم: من کوچیک شما محمد مختاری هستم.
      سوم:چشم، حتما” ،آنچه تو بنظرت رسیده را انجام خواهم داد و با دکتر مهدی غفاری نازنین گپی تلفنی خواهم زد و ممنون که باعث این اتفاق نظر شما بود.
      و در نهایت : اگر احیانا” در پی جوابی هم باشی و سوالهایت برای خودت مهمتر از مسائل دیگر، دوست دارم به آن منظور نایلت کنم ، البته به تذکر نازنینت خیلی خلاصه ، چون در گفته باشم . عزیز جانم جواب تمام سوالهایت را خود به شیواترین زبان گفته ای . برای یادآوری به یادت می آورمش: اولین کلمه ات . دوباره بخوان . فقط کلمه ی اول متن خودت . فقط.
      و مثل همیشه ی خودم، میزبانت میشوم با بزرگ سرمایه ی بشر که به زبان مادری ما ، فخرش را برایمان ارمغان دارد و ما بیخبرانیم ، و بخاطر ریا نشدنش ایندفعه را چون میهمانم هم چشم است ، از بزرگان به پیشگاهش تقدیم میکنم ، صد البَته که نکته ای دارد.
      اول از نیما: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
      و بعد از خواجه شیراز:
      از غزلیات، غزل پنجم:
      ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند/
      که احتمال نماندست ناشکیبا را
      گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی/
      روا بود که ملامت کنی زلیخا را
      چنین جوان که تویی برقعی فروآویز/
      و گر نه دل برود پیر پای برجا را

      از غزل یکصد و چاردهم:

      دانند عاقلان که مجانین عشق را/
      پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
      هر کو شراب عشق نخورده‌ست و درد درد/
      آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

      از قصیده ششم در پند و نصیحت:

      به خاک بر مرو ای آدمی به کشی و ناز/
      که خاک پای تو همچون تو آدمی زادست
      جهان بر آب نهادست و عاقلان دانند/
      که روی آب نه جای قرار و بنیادست

    • باران می‌گه:

      در پاسخ به مهمان عزیز!
      دوستت عزیز! دقیقا مشخص نیست که به کدام بخش از دیدگاه اقای مختاری اعتراض دارید. منظورم به لحاظ محتوا و نگرش هست!… به فرض که اقای مختاری به دلیل علاقه و استعداد در ادبیات و نوشتن موضوعی را به شیوه ی خاصی بیان کنند, شما کدام بخش از نوشته ی ایشان رو قبول ندارید و چرا؟…نقد خود شما هم از نوشته ی ایشان نامفهوم و نارساست.(نظر شخصی)

  • حق می‌گه:

    بابا ول کنید شما هم بیکارین [….] دیگه کیلوی چنده مردم دارن ازگرسنگی بااین گرونی میمیرن شما دارین میگین بویراحمد اگه راست میگین مقاله اقتصادی بدین

    • باران می‌گه:

      در پاسخ یه “حق!”:
      – دوست عزیز, این هم یکی از ویژگی های ماست که وقتی صحبت از اقتصاد هست می گوییم “-ای بابا! از سیاست بگید!”…وقتی از سیاست حرف به میان میاید می گوییم “-آقا,چرا به فرهنگ نمی پردازید؟…”
      خوب, برادر عزیز! مساله ی اقتصاد چه ربطی به بحث و گفتگوی “نثدی بر تاریخ بویراحمد” دارد؟… کجای این صفحه و موضوع به اقتصاد مربوط بوده که اینطور اظهار نطر می کنید؟

  • محمد مختاری می‌گه:

    سلام خدمت دکتر غفاری نازنین .
    از هر چه بگذریم اسباب خیر جناب تقوی ، باعث شد تا بعد از سالیانی ، همدیگر را بهتر بخوانیم و گرد سپید گذر ایام و سنگینی اش بر قامتمان که خمیدگی جا افتادگی اش را تعزیت کنیم ، حاشا به رسم حرمت!
    و بعد از همان سالیان باز ادب و متانت خاصت را که اینبار رنگ و جلایی ماندگار تر گرفته را در مطلب حکیمانه ات بشنوم و بسی خرسند گردم . امید که چون ایام غریب گذشته باز هم رو به تعالی کمال فهم جاودان ره پویی استوار و پیروز ببینمت .
    با اینحال از محضرت کسب اجازتی کنم و به نکته ای آنهم با ادبیات غریب خودم اشارتی ،بل کمی اسباب مسرت گردم.
    دکتر جان مگر از آن دکتر چقد یارانه می گیریم که اینقدرش را خرج این دانشمند نماییم؟ خیلی بیشتر از دایره اش زغال سنگ سوزانده ایم برایش! حکایت این جناب تقوی ، همان حکایت نخ نمای معروف کسی است که سنگی را به چاهی می اندازد و صد عاقل در عذاب درآوردنش گرفتار و یا به زبان دیگر عینهو همان قانون الکن مملکتی در این یا آنور آبهای آزاد یا غیر آزاد است که حتا می تواند تانگانیکا یا هر کشوری که حالا حالاها صاحبش مدعی مان نشود باشد ، که بر مبنای آن قانون هر کس می تواند بدون هیچ مدرکی از هر کسی به عدلیه رود و شکایت کند ، چون انقلاب کرده اند تا دست برهنه ها سر کار نیایند! و عدالت ( با فتحه عین و بر وزن عداوت) به مساوات ولو به مردگان قسمت شود و در این میان نقش چاقوی دسته و یا تمام زنجانی از نوع ضامن و یا بی ضامنش هم هیچ است، یعنی دیگر چاقوها حتی برای قسمت کردن هم بیرون نخواهند آمد چه رسد به گرفتن حق آنهم با سفره کردن! القصه آن قانون الکن که البته توفیق اجرای تمام و کمال را هم هیچگاه پیدا نخواهد کرد، اینگونه است و آن متهم مادر زنده یا مادر مرده اگر شانس بیاورد و یکی پیدا شده و وثیقه بیاورد و ضمانتش را کند که توفیق یابد تو نباشد و آنقدر آب خنک بخورد تا سنگ کلیه بگیرد ( توضیح اینکه آب شرب مصرفی در زندان نه نه ندامتگاههای آن کشور مورد نظر از نوع اکوا پرایم یا همان آب اونر خودمان که نیست)و بتواند بخش اعظم عمر بلکه شریفش را در پله های دادسرا ها بالا و پایین رود تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بلکه از جرم نکرده تبرئه شود و بعد از آن چون صاحب تجربه ی کافی در این زمینه شده با کمال احترام از شاکی محترم عذر خواهی کند و بلکه آخرین کرایه تاکسی وی را نیز حساب نماید و صد البته چون بهتر از هر کس دیگر می داند آخر این راه را ، عطای اعاده ی حیثیت را به لقایش بخشیده و مابقی عمرش را در صورتیکه آن شاکی محترم اعتراضات اولیه و ثانویه و ثالثیه و تجدید نظر و دیوان عدالت و خان و خانعلی خان و سایر تیصره هایی که امکان استفاده از آن را دارد به خدمت نگیرد و مجالی برایش بماند در خوشی بسر کند و با تمام قوا سعی در بیرون راندن این ماجرا از حافظه ی کوتاه و بلند مدتش شود که البته در این کار موفق خواهد شد. بماند که همش دنبال دلیلیم که چرا مردم ما حافظه ی تاریخی ندارند! البته اینروزها روانپزشکان همان کشور مورد نظر موکد حذف حافظه ی جغرافیایی را هم تجویز می نمایند ، چون به احتمال حتمی دیگر حافظه ی تاریخی جواب نمی دهد! که من در این زمینه سر رشته ندارم و اگر مساله دارید با این ماجرا بهتر است از خودشان بپرسید.
    حالا مساله ی جناب تقوی است و مسبب طرح این ماجرا که ازحوزه ی الکن ادراک منه ناقص العقل خارج است و البته بلکه بیشتر از ایشان شاید جریان پان چرامیسم برادران علیبازی کوچک دامن زننده و اصلا راست کننده ی عمود این خیمه باشند و به یقین اسباب خیرش را دیدن دست مریزادی هم و دعای خیری برایشان و اما آنقدر ماجرا مطلب نیست که همایش و مناظره و گوش مفت و میوه و شیرینی کلفت و اینها خرجش شود. البته اگر بانی و مادر خرج همان جریان علیبازیسم کوچک ( با احترام به خانواده ی محترم و تمام فرهنگی علیبازی که خدمت تک تک شان ارادت دارم و منظور از کوچک! این دو فروند علیبازی عصر دنایی است که البته مانده تا انگور شوند و کو تا مویز !) باشند و طوری برنامه را تنظیم که درست در هفته ی سوم ماه باشد و البته مهمترین دلیلش اتمام یارانه و عدم امکان ابتیاع این دو نوع مواد مورد نیاز بدن ( میوه و شیرینی ) باشد ، بلکه پیشنهاد خوبی داده اید و در غیر اینصورت ، بر طبق همان قانون الکن کشور مورد نظر و آخر این راه ، همین اول بهتر است عذر خواهی و حتا با اجازه ی شما تحفه ای هم تقدیم و قال ماجرا را بکنیم . القصه دکتر جان . کلی خوشحال شدم که باز هم شنیدم و خواندمت ، به امید ایام خوشتر و دیداری فارغ از آلودگیهای معاش . آرزو بر جوان که عیب نیست بلکه مقرر شود آنروز .
    به رسم سپاس در پایان عرایضم آنهم به دلیل ساختن این اسباب خیر و علاقه ی وافر جناب تقوی به مردم خونگرم و دوست داشتنی بهبهان بخاطر انتخاب این پسوند زیبا برای خودشان ، بیت اول فولکی بهبهانی را تقدیم مینمایم البته اگر با لهجه ی غلیظ و شیرین بهبهانی خوانده شود بسیار باعث مسرت بیشتر شود و من به فونتیک می نویسم . سپاس و زنده باد سرخوشی.
    dada te beni zena che migoo? / par ta pere ri me tafke mikoo!!.(دادا تو بینی زنه چه می گو ؟ پرتا پر ری مه تفکه می کو)
    و این شعر اورجینال از خودم با اینکه تکراری است :
    دینم به در دولت تو چشم دوان است // تا کز دل تو راه به آن تاج نهان است
    در عربده ی بی خردان آنچه بیابی // واپس زدن این ادب تاج کیان است
    از واژه چرانی ثمری نیست که لایق // از دار ادب دور و به افسار دهان است
    من بنده ی آن توام چواکمل گردی // کین راه ره رسیدن فهم گرانُ است

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر دوست خوبم محمدِ عزیز و با غیرت 

      سپاس از وقتى که گذاشتى و دیدگاهِ بالا را خواندى. گاهى درکِ آنچه هنرمندان مى گویند کارِ سخت و دشوارى مى شود با این حال تا جایى که من فهمیدم جداى از خوش و بِشِ آغاز و بدرودِ پایان آنهم به سبک همان محمد مختارى روزگارِ قدیم ( که قابل احترام و دوستانه هم هست )، چندان به مذاقت ننشست که هیچ، در بخشى از نوشته ات این سبک و سیاق را ناپسند و نوعى کوتاه آمدن و تا حدى باج دادن به طرفِ مقابل دانسته اى که من حتا با دوباره خوانى متن ( این بار از زاویه ى طرح شده در متن جنابعالى ) چنین بردا شتى از آن ندارم. چرا؟ به این دلایل؛
      یکم؛ این مقاله را با اشخاص و انگیزه ها کارى نیست. مى نگرد که ” چه ” مى گویند و  نه اینکه ” چه کسانى ” مى گویند. دیدگاهِ اینجانب نه تفتیشِ عقاید و طرحِ انگیزه ها که نقد روایت ها و گفته هاست. بر همین اساس براى من، اینکه نویسنده ى مقاله یا نقد و نظرها چه کسانى هستند و نیت شان چیست، از اهمیت کمترى برخوردار است. مهم این است که نویسندگان چه گفته اند، ادعایشان چیست، اسنادشان کدام است، تا چه حد به منطقِ نوشتارى وفادارند، و از همه مهمتر اینکه شیوه ى بررسى شان تا چه حد به اصول شناخته شده ى خردورزى نزدیک و تا چه حد در خدمت حقیقت اند.  
      دوم؛ حلقه ى مفقوده [ما] ” آزادى ” ست. منظورم ” حقِ آزادى ” ست به معناى دقیقِ کلمه و از مهمترین مصادیق این حق، آزادى بیان و آزادى پس از بیان است. بخش محدودى از این آزادى که اختیارش با ماست، اعطاى آن به دگراندیشانى ست که نه تنها چون ما نمى اندیشند بلکه با شیوه و نگرش ما از سر تا پا مخالفند و باورهاى ما را به چالش مى کشند و این گرچه اغلب دردناک و نگران کننده است اما تنها راه چاره است. وفادار بودن به این جمله ى مشهورِ عصر روشنگرى که ” هرچند با تو و ایده ات مخالفم اما جانم را مى دهم تا تو آزاد باشى و آزادانه سخن بگویى ” بسیار سخت است اما ما که بالاخره روزى باید […] کنیم چاره اى نداریم جز آنکه در حدِّ خود تلاش کنیم.
      سوم؛ به نظر مى رسد که ” حقیقت ” جویى هسته ى غیرقابل انکار دانش و برتر از آن زندگى ست. با اینهمه حقیقت چند وجهى ست و واجد مراتب بسیار و راه هاى دسترسى به آن نیز متعددند. حقیقت تابع زمان و مکان و اشخاص نیست اما در زمان و مکان هاى مختلف به قدر درک و فهم انسان ها و در کمّ و کیف هاى متفاوت خود را آشکار مى سازد. حقایق تاریخى نیز هم اینگونه اند. اگر آفت سیاست در دنیاى مدرن، استبداد است آفت فرهنگ و از آن جمله تاریخ پژوهى نیز نادیده انگاشتن آزادى ( حالا به هر دلیلى )، ادعاى انحصار حقیقت نزد خود و مطلق اندیشى ست. مقاله ى بالا کوشیده تا به این اصل وفادار بماند حتا اگر به محافظه کارى متهم شود.
      چهارم؛ پدربزرگ فقیدم همیشه از دورانِ امنِ […] به نیکى یاد مى کرد بدون اینکه قلدرى ها و استبدادش را قبول داشته باشد. او همینطور کى لهراس را به عنوان یک قهرمانِ نترس مى شناخت اما کارهاى بسیارى از خوانین را خیانت به مُلک و منطقه مى دانست. با اینهمه وقتى به محمد بهمن بیگى مى رسید جز به تمجید و ستایش دهان نمى گشود. این نظر شخصى یک رعیت بود. او در آنچه براى من به تاریخ بدل شده مى زیست و برداشتش این بود. او این بخت را داشت تا آنقدر زنده بماند که با چشم هاى خود نتایج بسیارى از سیاست هاى ملى و منطقه اى را ببیند… او در زمانه ى سنت مى زیست و سواد چندانى نداشت اما در قضاوتهایش رگه هایى از انسان مدرن ( با ترکیبى از عقلانیت و آزاد منشى و داد ) به چشم مى خورد. من بى آنکه چشم بسته راه او را ادامه دهم به آن قضاوت ها احترام مى گذارم و در آنها چیزى از زشتىِ محافظه کارى نمى بینم… این چیزیست که از او آموخته ام.

      درود بر محمد خان 
      با تقدیم این شعر از شاملو
      ” همه ى الفاظ جهان را 
        در اختیار داشتیم
        و آن نگفتیم که به کار آید
        چرا که تنها یک کلمه در میان نبود 
                                                آزادى. ”

      به امید دیدار. مهدى.

      +توضیح مدیرمسوول سایت استان:
      از تاخیر درتایید و پاک کردن چند کلمه ازمتن دیدگاه شما بخاطر شرایط نظارت برسایت عذرخواهی میکنم.

      • محمد مختاری می‌گه:

        و اینبار دو صد درود و سلام.
        چون بازم دمی دگر فزودی بر آموختنم مهدی نازنین. هنری گر بود کسان ز خواندنم احساس ندانم نمی کردند و آن هم در مکتب ادب و فهمی چون تو ، و من ، الکن از ندانم های بسیار ، این بگفتم که دمی مسرتت را ساقی شده باشم و هر آنکس دگر که سوار بر این بیراه راه ، راه گم کرده ی تاریخ باز ، هم زبان مطلب باز ، جناب تقوی پر نیاز، آمده باشد . و نه چون تویی که به یقین تا ندانی ، نه خود خوانی و نه دیگر کس . تمام آن اجازت ، ارتکاب بر املایی بود که تصحیح نمایی و نقد بر آنچه تو راه نما شده ای و به ایمان که عین درستی است و پیشتر هم من ، با همه ی کوله بارم از ندانم ها پیشنهاد و به مطلب آورده بودم . گر غیر این بود نگاره ی ذهنم از قال و ما قال بی تاریخی ، که سکوت بود و چون همگان بهتر دانند ، بهترین جواب به امثالش ، پس هر آنچه میگذرد و عین آنچه راست، از عالم بلاهت و ارتکاب ابلهان بدور. پس رواست و سزاست ، تا در این هوای بخل و کین ، دمی نفس زنیم ، و به خود و به یار، به همرهان ، حتی حریف ، دمی از آن فضا حذر کنیم . و به خورده جعد یار، دست زنیم و با ملاحتی زه جنس خود، عشقبازی شرر کنیم . درس بود و مکتبی ، گرش نبود نازک میانه راه زنگ لعبتش، نمی نشست هیچگاه کرشمه ی کلام سخت و زهر گاز رنجشش. همین و بس ، وبس و بس .

  • مهمان می‌گه:

    جناب دکتر بسیارخوب ومنطقی بود, پیشنهاد هم عالی است اما ایا تو مرکز استان میشه مناظره و بحثی داشت که تا حصول نتیجه فقط در قالب بحث و مناظره بماند و منجر به یک حرکت شجاعانه و بی باکانه درگیری فیزیکی نشود؟ مشکل امروز , مقاله اقای تقوی نیست بلکه مشکل نحوه پاسخگویی به یک اظهارنظری است که خیلی ها واقعا نخوانده وندانسته به ان واکنش نشان میدهند که چرا کسی در اینمورد اظهار نظر کرده است. وگرنه کیست که به نحوه نگارش حضرتعالی و یا جناب یزدانی خرده بگیرد؟ مستند ارام و منطقی وقطعا خود شما هم مشتاقید که طرف غایب هم پاسخی به نوشتار شما بدهد و باز هم مستند ارام ومنطقی.با سپاس.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر شما
      از مشروطه به این سو ایرانیان سالهاست که علیرغم فراز و نشیب هاى بسیار و  پس و پیش افتادن هاى گاه شگفت انگیز در حال مشق آزادى خواهى و مردم سالارى و حقوق بشرند.
      این  ماجرا و  نقد و نظرها نیز فارغ از درست و نادرستى ادعاهاى مطرح شده مشقى ست  هرچند بومى و منطقه اى اما در همان سمت و سو که مى توان آن را به فال نیک گرفت.
      نمى دانم که آن پیشنهاد تا چه حد عملى ست؟ در صورت برگزارى دوست دارم به آن خوشبین باشم.
      جاى کرسى هایى با موضوع پاره فرهنگ لرى و از آن جمله ( زبان و ادبیات لرى، جامعه شناسى و مردم شناسى با گرایشِ بومى، تاریخِ محلى، هنرهاى دستى محلى، موسیقى محلى …) در دانشگاه هاى استان به شدت خالى ست.
      به نظر مى رسد که آبادانى زیست و بومِ خانه ى پدرى ( کهگیلویه و بویراحمد ) در گروى توسعه ى همه جانبه ى سرزمین مادرى مان ( ایران عزیز ) است که در گذار تاریخى خود به آن سمت قرار دارد… شب آبستن است تا چه زاید سحر.

  • قاضی می‌گه:

    دوسرچوب میگیری همیشه

    • باران می‌گه:

      در پاسخ به قاضی
      دوست خوب, توضیح ندادید که دو سر چوب گرفتن به کدام دلیل نادرسته!…
      اما شاید متن نوشته ی ایشان رو خوب نخوانده اید! در نوشته ی مورد نظر سه گرایش بررسی شده و بصورت واضح دو گرایش اول و دوم (به قول شما دو سر چوب) مردود دانسته شده!
      دوست عزیزتر از جان, کجای چوب را گرفته اید که اینطور می بینید؟

    • ناشناس می‌گه:

      با سلام.تقوی فامیل من است.نقد شما را ستود و به شما ندیده ابراز ارادت میکرد.فقد گفت تاریخ بویر احمد بی دفاع است در متن نیامده است .

200x208
200x208