تاریخ درج خبر : 1392/05/29
کد خبر : ۶۳۴۵۱
+ تغییر اندازه نوشته -

جاى خالىِ مصدق!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

پیش گفتار؛
” اینک به آقایان محترم اطلاع مى دهم که مجلس ۴٨ ساعت وقت دارد تا جاى من یک نفر را تعیین کند و اگر تا پایان مهلت که من به خاطر جلوگیرى از هرج و مرج، عنوان نخست وزیرى را قبول کرده ام، فکرى نکند، طى پیامى به همان ملتى که مرا نخست وزیر کرده، جریان را مى گویم زیرا من نخست وزیر ملت هستم نه نخست وزیر شاه یا مجلس. ”
این، سخنان دکتر محمد مصدق به عنوان نخست وزیرِ ایران در مجلسِ شوراى ملى ست. کسى که از مردم برآمد، با مردم زیست و همه ى زندگى اش را براى مردم در کفِ دست نهاد. بى تردید ایران بخش عمده اى از توسعه ى امروز خود را مدیونِ این مرد و همراهانِ راستین او در آن سالهاى بلاخیز و سرنوشت ساز است.
٢٨ مرداد هر سال یادآور کودتایى ست که دولتِ ملى و میهن پرستانه ى این فرزندِ بزرگِ وطن را سرنگون کرد و ایران عزیز را که به نوشته ى بسیارى از کارشناسان تاریخ در آستانه ى تحولّى سیاسى – اجتماعى به سوى ” آزادى، استقلال و پیشرفت ” بود، باز به چرخه ى معیوبِ استبداد – هرج و مرج – استبداد بازگرداند.
پیوندِ نامبارکِ استعمارِ خارجى و استبدادِ داخلى بر بسترى از فقدانِ آگاهى هاى عمومى توانست همه ى فرصتِ به دست آمده از شرایطِ آن روز و روزگارِ مملکت را غنیمت شمرده با همه ى زر و زور و تزویرى که داشت، نخستین دولتِ ملىِ برآمده از مردم پس از مشروطیت را در هم بکوبد و با این کار آرزوهاى ملتى را بر باد دهد و میهنى را به روزِ سیاه بنشانَد. در همان سالهاى پس از کودتا، مهدى اخوان ثالث در شعرِ مشهورِ ” زمستان ” همه ى آنچه را که از این کودتاى سیاه و ننگین بر سرِ مامِ میهن و مردم آمد، به بهترین شکل سرود و تاوانش را هم پس داد؛
” سلامت را نمى خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهاى بلورآجین
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است. ”
نوشته ى زیر به بهانه ى این روزها که یادآورِ چنان روزِ سیاه و تلخى در تاریخِ معاصر است، تنها گزیده وار و به اشاره یادى مى کند از دو مقطع زندگىِ ” محمد مصدق “؛ سیاستمدارِ آزادیخواه، میهن پرست و اخلاق مدارى که جاى او در سپهرِ سیاسىِ ایران خالى ست.

١. مصدقِ جوان در دایره ى مشاوران شاهِ قاجار؛ محمد على شاه!

پس از امضاى فرمان مشروطیت، مظفرالدین شاه مى میرد و فرزندش محمد على میرزا بر تخت مى نشیند. شاهِ جدید بر این باور است که ” مجلس اگر در سیاست دخالت نکند، ایرادى ندارد. ” و بر این اساس گرچه به همراهِ طرفداران استبداد رو در روىِ مشروطه خواهان مى ایستد اما از روىِ سیاست ورزى چاره اى ندارد جز اینکه خود را به سرانِ مشروطه نزدیک کند. در این زمان کسانى مانند مصدقِ جوان که از بستگان شاهِ قاجار اما دل بسته ى مشروطه اند، مى توانند این رابطه را برقرار کنند. از اینرو مصدق گهگاه طرفِ مشورت شاه قرار مى گیرد. ( از زبانِ خودِ مصدق بشنویم ؛ )
” روزى در دربار صاحبقرانیه به من گفت؛ ( چون مى دانم که شما با آقاى سید عبدالله بهبهانى ارتباط دارید، آیا ممکن است میانه او را با من گرم کنید؟ )
گفتم؛ ( شاه چه احتیاجى به ایشان دارند؟ )
گفت؛ ( مگر نمى بینید یک عده زیادى دور ایشان جمع شده اند و ایشان در سیاست مؤثرند؟ )
گفتم؛ ( ایشان دکانى باز کرده اند و متاعى مى فروشند که آن مشروطیت است و مشتریان زیادى طالب خرید این متاع اند. شما هم اگر آن دکان را باز کنید، من تردید ندارم که دکان ایشان تخته مى شود و مشتریان ایشان هم همه در مقابل دکان اعلیحضرت جمع مى شوند. )
گفت؛ ( حالا فهمیدم که سرِ شما هم بوى قُرمه سبزى مى دهد. )

٢. مصدق در مجلسِ شوراى ملى، رو در روىِ استبداد!

در نهم آبان ١٣٠۴، ماده واحده اى به این شرح در مجلس خوانده مى شود؛ ( مجلس شوراى ملى به نام سعادت ملت انقراض سلطنت قاجاریه را اعلام نموده و حکومت موقتى را در حدود قانون اساسى و قوانین موضوعه مملکتى به شخص رضاخان پهلوى واگذار مى نماید… ). سید حسن مدرس مخالفت مى کند و مى گوید؛ ( این کار خلاف قانون اساسى ست و اگر صد هزار رأى هم بدهید خلاف قانون است ). تقى زاده نیز مخالف است و مى گوید؛ ( این کار به این ترتیب مطابق قوانین اساسى مملکت نیست… بیشتر از این حرف زدن هم به صلاح نیست، همه مى دانند که آنچه عیان است چه حاجت به بیان است ). نوبت به محمد مصدق مى رسد؛( بخشى از سخنان او این است )؛
… بنده حرفم از روی عقیده است و هیچوقت تابع هوا و هوس و نظریات شخصی نیست… اولاً راجع به سلاطین قاجار بنده عرض می کنم که کاملاً از آنها مأیوس هستم زیرا آنها دراین مملکت خدماتی نکرده اند که بنده بتوانم اینجا از آنها دفاع کنم و گمان هم نمی کنم کسی منکر این باشد… بنده مدافع اشخاصی که برای وطن خودشان کار نکنند و جرأت و جسارت حفظ مملکتشان را نداشته باشند و در موقع خوب از مملکت استفاده بکنند ودر موقع بد از مملکت غایب بشوند نیستم. اگر دوست حقیقی و قوم خویش خودم هم باشد یا از آن بالاتر هم نباشد وقتی که اینطور شد بنده مدافع او نیستم.
اما نسبت به آقای رضا خان پهلوی … از وقتی که زمام امور مملکت را در دست گرفته اند یک خدماتی نسبت به امنیت مملکت کرده که گمان نمی کنم بر کسی مستور باشد. البته بنده برای حفظ خودم و خانه و کسان و خویشان خودم مشتاق و مایل هستم که شخص رئیس الوزرا رضا خان پهلوی زمامدار این مملکت باشد برای اینکه من یک نفر آدمى هستم که در این مملکت امنیت و آسایش می خواهم…
تغییر قانون اساسی … دو جنبه دارد یکی جنبه داخلی … یکی هم جنبه خارجی…
اما نسبت به جنبه داخلی اگر آمدیم گفتیم خانواده قاجاریه بد است، بسیار خوب. هیچ کس منکر نیست و باید تغییر کند. البته امروز کاندیدای مسلَّم ما شخص آقای رئیس الوزرا است.
خوب آقای رئیس الوزرا سلطان می شوند و مقام سلطنت رااشغال می کنند آیا امروز در قرن بیستم هیچ کس می تواند بگوید یک مملکتی که مشروطه است پادشاهش هم مسئول است؟ … ما می گوییم که سلاطین قاجاریه بد بوده اند، مخالف آزادی بوده اند، مر تجع بوده اند. خوب حالا آقای رئیس الوزرا پادشاه شد، اگر مسئول شد که ما سیر قهقرائی می کنیم.
امروز مملکت ما بعد از بیست سال و این همه خونریزی ها می خواهد سیر قهقرایى بکند و مثل زنگبار بشود که گمان نمی کنم در زنگبار هم اینطور باشد که یک شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملکت باشد… خوب اگر ما قائل شویم که آقای رئیس الوزرا پادشاه بشوند آن وقت در کارهای مملکت هم دخالت کنند و همین آثارى که امروز از ایشان ترشح می کند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد کرد. شاه هستند، رئیس الوزرا هستند، فرمانده کل قوا هستند. بنده اگر سرم را ببرند و تکه تکه ام بکنند و آقا سید یعقوب هزار فحش به من بدهد زیر بار این حرف ها نمی روم … اگر اینطور باشد که ارتجاع صرف است، استبداد صرف است… پس چرا خون شهداء راه آزادی را بیخود ریختید؟ چرا مردم را به کشتن دادید؟ می خواستید از روز اول بیایید بگویید که ما دروغ گفتیم و مشروطه نمی خواستیم، آزادى نمى خواستیم، یک ملتی است جاهل و باید با چماق آدم شود …
این نسبت به امورداخلی مملکت. اما نسبت به امور خارجی … قانون اساسی ما از علامت صنعتی و اسم یک دارالتجاره ای کمتر نیست. قانون اساسی ما با یک حوادثی تصادف و مقابله کرده که این حوادث در یک قرن در این مملکت پیدا نشده است … این قانون اساسی یک اصولی دارد که به واسطه معروفیتش به عقیده بنده حتی المقدور تا یک قضیه حیاتی و مماتی پیدا نشود نبایستی تغییر داد … اگر قانون اساسی متزلزل شد، ممکن است مملکت به یک خرابی بیفتد که مطلوب نباشد… بنده قانون اساسی را یک قانون الهی نمى دانم که قابل تغییر نباشد بلکه قانون اساسی را کار بشری می دانم و بشر هم او را باید تغییر بدهد ولی وقتی یک ضرورت تامى پیدا کند و تمام معایب و محاسنش سنجیده شود و عجله در کار نباشد و با اشخاصى که خیر خواه مملکت هستند مشورت شود ولی نه با یک عجله و شتابی که امروز اگر این شجره خبیثه بیخ بُر نشود، مملکت فلان می شود… باید فکر کرد و دید چطور باید تغییر داد و چه چیزش را می خواهید تغییر بدهید و در چه موقع می خواهید تغییر بدهید؟ بعد هم بنده عرض کردم شما که می خواهید آقای رئیس الوزرا را شاه بکنید ایشان یک وجود مؤثری هستند که می خواهید بلا اثر کنید. خدایا تو را به شهادت می طلبم که آنچه گفتم عقیده خودم بود و آنچه در خیر مملکت است می گویم و اینجا عتبه آقایان را می بوسم و مرخص می شوم.
( مصدق این مى گوید و به سان دیگر یارانى که مخالف بودند، خارج مى شود. ماده واحده ى مربوطه با ٨٠ رأى موافق از ٨۵ نفر حاضر در جلسه به تصویب مى رسد. لحظاتى بعد با غرش ١٢ توپ، انقراض سلطنت قاجار به اطلاع همه مى رسد و چندى دیگر، سلطنت توسط مجلس مؤسسان به رضا خان پهلوى و در اعقاب ذکور ایشان نسل اندر نسل تفویض مى شود! )

٣. دکتر محمد مصدق سیاستمدارى اصلاح طلب و اخلاق مدار و شجاع بود. یادش گرامى باد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • میر عشق الله می‌گه:

    1.شخصیت دموکراتیک و آزاده ای چون محمد مصدق گواه خوبی برای تحلیل تاریخ سیاسی معاصر در شکل گیری قدرتی سیاسی و دموکراتیک است. وقتی شخصیتی چون ایشان در راس قدرتی قرار می گیرد که مبنای ان دموکراتیک نبوده بدان معنا که حاکمیت برامده از مردم نباشد و به همین سبب آنها در حفظ اش مسئولیتی بر دوش خود احساس نمی کنند، هر قدرتی اعم از خارجی یا داخلی به محض تعارض در منافع مجال می یابد تا از کوچکترین فرصتی در سایه بی تفاوتی مردم ارکان ان قدرت بی پشتوانه را در هم کوبیده و مسیر تحولات یک کشور را برای همیشه تغییر دهد.
    2. جامعه ایران در تاریخ خود بارها تئاتر دموکراسی را با نقش افرینی چهره های به حق دموکراتیک به نمایش گذاشته است به گونه ای که قدرت سیاسی به نفع اقلیت و با حمایت اکثریت پایه گذاری شده است.
    3. دموکراسی به عنوان یک روش انتقال قدرت سیاسی مانند فرهنگ جامعه رشد می کند تا متناسب با فرهنگ های حاکم بر زندگی مردم بهترین کارایی را از خود نشان دهد. پس دموکراسی همگام با فرهنگ یک جامعه خودنمایی می کند.
    4. حضور چهره های دموکرات در راس قدرت نوید بخش حکومت دموکراتیک نخواهد بود. صرفا پس از گذشت زمان به عنوان یک تاریخ از ان یاد می شود

    • مهدى غفارى می‌گه:

      به نکاتِ درستى اشاره کرده اید. با شما موافقم. ( باران که در لطافت طبعش خلاف نیست / در باغ سبزه روید و در شوره زار خس ). محمد مصدق نماد تاریخى ست که بازنگرى آن درهم آمیخته اى از افتخار و شکست را در کوشندگان ” حقوق بشر و دموکراسى ” بازآفرینى مى کند و همین است قصه ى تلخ و گزنده اى که از آن با نام ” تراژدى دموکراسى ” یاد مى کنند.

200x208
200x208