تاریخ درج خبر : 1391/09/21
کد خبر : ۷۲۱۵
+ تغییر اندازه نوشته -

او تئاتری بود یا ماتئاتری‌ها آیت‌الله؟

ما یاسوجی‌ها آدمای عجیبی هستیم، همونطور که طبیعتمون، تاریخمون، ماجرای شهری شدنمون و مرکز استان شدنمون با بیست و پنج هزار نفوس، اونم به ضرب، زور، مصلحت و بلکه یه کوچولو خالی بندی. بماند.

 خبر درگذشت آیت‌الله ملک حسینی رو که شنیدم، حال عجیبی بهم  دست داد، شاید بیش از ده سال می‌شد که ایشان را ندیده بودم، با این حال، تصمیم گرفتم که برم یاسوج و عجیب اینکه کمتر از نیم ساعت کلیه اسباب سفر ردیف و با اهل و عیال سوار ماشین بودیم و به جای خواب، جاده را انتخاب کردیم و راه افتادیم. عجیب بودن ماجرا اینجاست که در شرایط عادی، آماده شدن و راهی کردن بچه‌ها همیشه چند ساعت زمان می‌سوزونه اما این سفر نه، به هر حال تو جاده بودیم، شب و سکوت و جاده خلوت و خواب بچه ها تو ماشین، من تازه فهمیدم چکار کردم. حال و هوای سفر من رو به واکاوی گذشته واداشت، درست بیست سال پیش، برای اولین بار به اتفاق بچه‌های گروه تئاتر استان، که اون سالها یاسوج رو به قطب تئاتر کشور تبدیل کرده بودند و به جشنواره فجر راه پیدا کرده بودیم، به ملاقات آیت‌الله ملک‌حسینی رفتیم. ربه ر‌غم نسبت خویشاوندی، جایگاه ایشان احترام خاصی را می‌طلبید که من کلی به خودم سخت می‌گرفتم و چندین بار صحنه ملاقات با ایشان و صحبتها و سؤالهای احتمالی که از من پرسیده می‌شد را در ذهنم مرور می‌کردم، بهترین لباسهای موجودم را پوشیدم و با استرس خیلی زیاد به سمت منزل ایشان حرکت کردم با اینکه در جمع بچه‌ها بودم هرچند به عنوان کم سن‌ترین آنها، دلهره و اضظراب آنی دست از من بر نمی‌داشت. با تمام این تفاسیر به در خانه ایشان رسیده  و وارد شدیم. از حیاط خیلی با‌صفای منزل ایشان که گذر کردیم به در اتاق محل ملاقاتهای مردمی رسیدیم. ایشان را دیدیم که در چهار چوب در با لباسی پاکیزه و رویی خندان منتظر ما ایستاده بود. چهره ایشان مملو از آرامش خاص بود که با همان آرامش به تک‌تک همه اعضای گروه که حدود سی نفر بودیم سلام می‌کرد و به نشستن در اتاق تعارف می نمود. نشستیم، ایشان هم در پایین اتاق نشستند. بعد از معارفه بچه‌ها توسط مدیر‌کل ارشاد و ارائه گزارشی توسط ایشان از موفقیتهای گروه و سفر پیش روی ما که بسیار رسمی عنوان شد و ایشان با دقت وافری گوش می‌داد. گزارش تمام شد. مدیرکل سینه دوباره‌ای صاف کرد و ساکت شد . همه ساکت بودند. صدای نفس‌های همدیگر را می‌شنیدیم. و باز هم سکوت و سکوت و دلهره که چه خواهد شد و چه خواهد گفت. آیت‌الله ملک‌حسینی، به تک‌تک چهره‌های بچه‌ها نگاه می‌کرد و این کار ایشان سکوت را عمیق‌تر و فضای ذهنی خود ساخته ما را سنگین‌تر. نگاه ایشان که به صورت من افتاد، نفس تو سینه‌ام حبس شد. همه بچه‌ها را که ورانداز نمود، یه دفعه لب به سخن گشود. اولین کلامی که از دهان ایشان خارج شد، درونه همه بچه‌های گروه دگرگون شد. انتظار شنیدن کلامی سنگین و رسمی در لفافه ای از لهجه لری گم شد. آیت‌الله ملک‌حسینی شروع به صحبت کرد، اون هم عین باباهامون، عین رفیقامون اصلاً عین خودمون، نفس بچه‌ها راحت و آرام از سینه هاشون خارج شد. یه نگاه ناباورانه به هم کردیم و به چهره ایشان خیره شدیم. خیلی خودمانی حال و احوال کرد. احوال همه را گرفت، به همه آشناییت داد و خوش و بش کرد، آنقدر سیال و روان که همه مبهوت شده بودیم، تکه کلامهای خاصی به کار می برد که جز لاینفک ادبیات بومی بویر احمد است. و کسانی که محضر ایشان را درک کرده‌اند می‌دانند که چه می‌گویم. البته شرح آن در این مقال نیاید. خندید و ما را هم خنداند، نصیحت کرد و ما را به فکر غلطاند، راهکار داد و ما را متعجب نمود. در عین سخنوری، اسب کلام را به هر سویی راند. فضا دیگر شکسته شده بود. همه داشتن گوش می‌دادند ولی چهره‌ها کاملاً متفکر نشان می‌داد و من می‌دانستم که همه به چه فکر می‌کنند البته همه می‌دانستند که همگی به چه فکر می‌کنند. ایشان چه حرفهای خوب و قشنگی درباره تئاتر زد. هنری که شاید بسیاری از هم مسلکان ایشان با دیده‌ی دیگر به آن می‌نگریستند و می‌نگرند تا جایی که آن را در حد گناه می‌انگارند. و من کم سن و سال آن جمع با آن همه اضظراب و دلهره واسترس، حالا در فضایی کاملاً واژگون شده از تصورات و پیش فرض‌های ذهنیم، چنان احساس تشخص میکرده و آنقدر راحت که گویی سر تمرین تئاتر و روبه‌روی نقش مقابلم ایستاده و راجع به تئاتر حرف می‌زنیم. با همه ابعاد فکر آن روزم لحظه‌ای از ذهنم عبور کرد که آیت‌الله هم تئاتری است؟ انگار سالها سر صحنه و تمرین تئاتر بوده است. اما به واقع ایچنین نبود. پس این اشتراک و همزبانی ناشی از چیست؟ یا شاید ما آیت‌الله باشیم که زبان هم را خوب می‌فهمیم؟ القصه خاطره آن روز تضمینی شد بر ایمان درونیم به ایشان و بر جریده ذهنم درک والای ایشان از هنر ثبت گردید تا همین الان که دیگر سپیده صبح است و من به ورودی شهر یاسوج وارد می‌شوم. انگار گرد غم همه جا پاشیده شده، بی‌اعلان رادیو مبنی بر عزای عمومی، همگی عزادار بودند. سه روز عزای عمومی، نه از نوع دولتی‌اش.

امروز روز وداع و تشییع پیکر آیت‌الله ملک حسینی است. یاسوج را حال دیگر است و حکایت دیگرگون. یاسوج این فراز فاخر این گلمیخ، این فسیل فخر فرسوده این دژ دیوانه تاریخ، در سوک فرزند خویش است. چشمان نگرانش را در آفاق به انتظار می‌دواند تا تمامی فرزندانش گرد هم آیند و بدرقه راه جاودانی آیت‌الله ملک‌حسینی باشند.

همه آمده بودند، فارغ ازهر گروه و هر دسته. هر کس که نامش را شنیده بود خود را رسانده تا بگوید به یادت بودم و هستم. امروز توده‌ای‌ها هم به نمازش ایستادند، و او در این خیل جمعیتی که تاکنون نه یاسوج،که خطه‌ی جنوب به خود ندیده، نماد بارزی شد بر ابر مرد بویراحمدی که سمبل دینداری این قوم سترگ و تاریخ‌دار است و به یقین ترجمانی بی‌نقص از دین برای آدمی نه آدمی برای دین بود. و اینان همه دلیلی بر عجیب بودن این مردم است. مردمی که خارج از یاسوج بیش از آنکه کمیتشان دیده شود کیفیتشان به چشم می‌آید. مردمی که خارج از یاسوج هر کدام منی هستند نیم من نشدنی. چنان گرد هم آمده بودند که گویی دانه‌های یکسان تسبیح پیرمرد تسبیح‌گوی شهرشانند. بی‌تکبر و بی‌تفاخر. این مردم را همین آیت‌الله شاید و این آیت‌الله شاخص این قوم. روحش شاد و یادش همیشگی باد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • باران می‌گه:

    خیلی قلم زیبایی داری و چه با احساس نگاشتی…
    روحش شاد و یادش گرامی….

  • قاسم یزدانی می‌گه:

    درودبه دوست نادیده ام .ازاینکه می بینم درشرایط گوناگون بی باکانه غیرت ومردانگی خودرانشون میدی به عنوان یک بویراحمدی می ستایمت.همواره سرزنده وپایدارباشی بدرود

  • حسن غفارى می‌گه:

    روز خاک سپارى آیت الله روز قدر دانى از مردانگى بود ودیگر هیچ

200x208
200x208