تئاتر یاسوج

ایماژِ تئاترِ شهر

از یک جایی به بعد هم زندگی من گره خورد به سکوهایِ خاکستری تئاترِ شهر، فصل به فصل با روسری‌هایِ رنگارنگ در هیئتی یکسان رویِ آن سکوها می نشستم،آشنا می‌شدم، می‌خندیدم، گریه می‌کردم؛ حرف می‌زدم، سکوت می‌کردم، جدا می‌شدم. بر آن سکو‌ها نور خودش را می‌ریخت میانِ خنده‌هام، باد خودش را می‌آویخت میانِ موهام. این […]

پربازديد