تهلخاری

تَهْلَخارىِ روزگارِ آموزگاری!

تابستان بود.
یکی از آن تابستان های گرم و داغ!
یاسوج و مردمَش در یک تبی می سوختند که نگو.
از تعطیلیِ مدارس چندی می گذشت.
اجاره نشین بودم و دو سه سالی بود که رویِ قطعه زمینی سیصد متری، طرفهایِ غربِ یاسوج در فرصت هایی که به چنگ می آمد و به تناسبِ جیب و بازو و عرقِ پیشانی ام؛ نه کمتر و نه بیشتر! کار مى کردم.

پربازديد